گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان..... هزار باده ناخورده در رگ تاك است


اخبار روز  

معرفي سايت
کليپ «دوباره مي‌سازمت وطن»...ستاد نسیم

پایگاه خبری ستاد انتخاباتی دکتر مصطفی معین

وبلاگ شخصی دکتر معین

انجمن دفاع از حقوق زندانیان

سایت رسمی دکتر سروش

پایگاه خبری رویداد

سایت رسمی دکتر کدیور

پایگاه اطلاع رسانی خانه احزاب ايران

سایت مشترک عطاالله مهاجرانی وجمیله کدیور

روزنامه اقبال

انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ایران

نسیم؛نسل سومی های یاور معین

سایت اندیشه وران کرد

پایگاه خبری میزان

وبنوشته های سیدمحمدعلی ابطحی

روزنامه اینتر نتی روز

کاریکاتورهای هادی حیدری

پرشین نیوز

روزنامه ایران

از این روزها ...وبسایت شخصی سعید شریعتی

وبلاگ گروهی جمعی از زنان اصلاح طلب

روزنامه اینترنتی ایران ما

ایسنا... خبرگزاری دانشجویان ایران

روزنامه اطلاعات

هفته نامه سیروان

روزنامه شرق

سایت رسمی عمادالدین باقی

خبرگزاری کار ایران

وبلاگ اختصاصی احمد شیرزاد

وبلاگ مهر...وبنوشته های علی مزروعی

خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران

پایگاه خبری تبریز نیوز

پایگاه خبری نثرما(اصفهان)

خبرگزاری میراث فرهنگی

سینا خبرگزاری جامعه جوانان ایرانی

پایگاه خبری خلیج فارس

روزنامه همبستگی

روزنامه اعتماد

روزنامه آفتاب یزد

جستجو
   
مقالات

  عکس دسته جمعی رهبران در سازمان ملل


  مذاكرات هسته اي و ابتكارات جديد


  وزارت اطلاعات در مواجهه با آزموني ديگر


  كدام «جريان» در «خط امام» حركت مي‌كند


  تعامل NGOها و دولت


  آيا در جمهوري اسلامي ايران كار حزبي ممكن است؟


  خاطرات روز 11 سپتامبر


  مرا زمانى بيدار كن كه سپتامبر گذشته باشد*


  قهرماني متفاوت از جنگ


  عراق


تريبون

  ياد مهربان طالقانی


  سفرهاي خارجي و اتفاقات "تصادفي"


  وكيل بنده


  سعيد حجاريان: موسوي خوئيني‌ها مي‌تواند مجمع‌ومشاركت را به‌هم نزديك كند


  درباره دولت اسلامي


  بازتاب:گفت‌وگوي خاتمي با «CNN»، انقلابي‌تر از احمدي‌نژاد بود


  نسبت قانون و دموكراسى


  مسلمانان، قربانيان افراط گرايي اسلامي


  بگو جا ندارم


  نقدى بر گفتمان دولت اسلامى


 

   تاريخ و زمان ورود خبر : 13:20:05 - 9/6/84
مشروطيت، سلطانيسم و مشروعيت Print This Page!!!

سعيد حجاريان :انقلاب مشروطه‌ي ايران، در سلسله انقلابات مشروطه‌اي مي‌گنجد كه با فاصله‌اي كم و بيش نزديك به هم، در يك منطقه‌ي جغرافيايي اتفاق افتاده‌اند؛ مانند انقلاب فوريه‌ي ۱۹۰۵ روسيه، انقلاب مشروطه‌ي عثماني ۱۹۰۷ و ما هم سال آينده به استقبال صدمين سالگرد انقلاب مشروطه‌ي ايران مي‌رويم (البته به حساب تقويم خورشيدي.) من قبلاً درباره‌ي ربط اين انقلاب‌ها و خواهرخواندگي آن‌ها مقاله‌اي نوشته‌ام.۱ ‌در اين‌جا مي‌خواهم از زاويه‌ي ديگري به انقلاب مشروطه بپردازم و آن اين‌كه عصر مشروطه كي تمام شده است؟ آيا اصلاً تمام شده است يا نه؟ آيا اين احتمال وجود دارد كه ما هنوز در عصر مشروطه به‌سر ببريم و بنابراين بايد وظايف و تكاليف ناتمام اين دوره را كماكان به دوش بكشيم؟

از نظر من، مشروطه از آن‌جا آغاز شد كه به قول "وبر"، يك عنصر فئودالي وارد ساخت قدرت موسوم به "استبداد شرقي" شد؛ به اين معنا كه بر اثر گسترش دستگاه ديوان‌سالاري شخصي پادشاه (چه لشكري و چه كشوري)، ديگر خزانه پاسخ‌گوي جيره و مواجب اين دستگاه عريض و طويل نبود و لذا شاه مجبور بود كه زمين‌هاي خالصه را به مالكيت ديوانيان و اميران درآورد يا ايالاتي و ولاياتي از كشور را به آنان هبه نمايد. از اين‌رو در اواخر دوره‌ي قاجاريه، يك طبقه‌ي فئودال، مشابه اشرافيت زمين‌دار در اروپا پيدا شده بود كه كاملاً قدرت‌مند بود و نيرويي را در مقابل سلطنت تشكيل مي‌داد و شاه نمي‌توانست به راحتي آنان را از عرش قدرت به فرش مذلت بيندازد و يك‌شبه اموال آن‌ها را مصادره نمايد.

البته چنان كه مي‌دانيم، وبر، جزو نهادگرايان، بلكه‌سلسله جنبان آن‌ها بوده است. همين نكته را مي‌توان از زوايه‌ي ساختارگرايان نيز تحليل كرد؛ به اين معنا كه از مقطعي به بعد، بر اثر تحولات جهاني، نوعي باز توليد دوگانه (به قول اريك اولين رايت) در دولت ايران به‌وجود آمد؛ يعني دولت در ضمن آن‌كه خود را بازتوليد مي‌كرد، گوركن خود را هم به‌صورت همزاد، پرورش مي‌داد. شيوه‌ي توليد "شبانكارگي" (Pastoral) ‌به‌علاوه‌ي شيوه‌ي توليد "هيدروليك" يا "آب پايه" و همچنين بعضي از اشكال غارت‌گرانه و كلاً ما قبل فئودالي كه شيوه‌ي توليد اصلي ايران محسوب مي‌شد، در كنارش شيوه‌ي توليد "فئودالي" و نوعي "بورژوازي كمپرادور" نيز به‌وجود آمد؛ لذا در شيوه‌ي معيشت، دوگانگي پيداشد. اين دوگانگي، خود را در ذهن هم بازتاب داد و اولاً به لحاظ سياسي ما دچار نوعي بازتوليد منابع دوگانه‌ي مشروعيت شديم كه يك پايه‌ي آن، از يك‌سو كماكان خود را ظل‌الله مي‌دانست و از حق الهي پادشاهي برخوردار بود و پايه‌اي ديگر، خود را نماينده‌ي اصناف و مردم و كساني كه سابقاً از آنان نام برديم، مي‌دانست. لذا در مشروطه‌ي ايراني، مانند هر مشروطه‌ي ديگري، نوعي حاكميت دوگانه پديد آمد كه بر سر تفسير واژگان و بازتوزيع قدرت با يكديگر در جدال دايم بودند. مثلاً در مباحث مربوط به مجلس اول كه به‌اصطلاح مجلس موِسسان بود، بر سر اين كه شاه مستقيماً از خدا نمايندگي دارد يا نه، بحث‌هاي فراواني درگرفت، تا بالاخره روي جمله‌ي مشهور "سلطنت موهبتي است الهي كه از طرف مردم به پادشاه واگذار مي‌شود"، به توافق رسيدند.

به اين ترتيب، در گذار از سنت به تجدد، هر جا كه قدرت مردم محدود بوده و با موانع ناشي از خودكامگي پادشاه برخورد مي‌كرده است، مبارزه‌اي كم‌شدت اما طولاني‌مدت جريان يافته است كه مرحله به مرحله، قدرت مطلقه‌ي شاه را محدود نموده و نهادهاي مردمي (مثلاً در ايران قانون اساسي، مجلس مقننه و انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي) را كسب كرده و درگام بعدي، قوه‌ي مجريه، قضاييه و بالاخره قوه‌ي قهريه را از دست شاه بيرون آورده است.
اين پروژه در پاره‌اي كشورها خيلي طولاني بوده است؛ مانند انگلستان، هلند، بلژيك و ... كه در مورد انگليس، هشت‌قرن طول كشيد تا به نقطه‌اي رسيد كه الان مردم آن كشور مي‌توانند با يك رفراندوم ساده، نظام سلطنت را برچيده و به‌جاي آن جمهوري را مستقر نمايند. اما اولاً، روحيه‌ي محافظه‌كارانه‌ي بخش اعظم انگليسي‌ها مانع از اين تغيير شده است؛ ثانياً، درآمدهاي ناشي از جهانگرداني كه براي ديدن كاخ باكينگهام به لندن مي‌آيند، با محاسبات اقتصادي آن برابري مي‌كند. بنابراين، به قول دنگ‌ ‌شيائوپينگ؛ گربه بايد موش بگيرد، چه سياه باشد چه سفيد. اگر هدف، دموكراسي است، بايد هزينه‌ي راه‌كار اصلاح‌طلبانه (بخوانيد: مشروطه‌خواهانه) و راه‌كارهاي راديكال (انواع كودتاها، انقلاب‌ها و جنگ‌هاي داخلي) را با يكديگر سنجيد. آن‌چه تعيين مي‌كند كه كدام راه‌كار براي كدام كشور در كدام زمان مناسب‌تر است، به سطح تكامل نيروهاي سياسي و قدرت‌مندي جامعه‌ي مدني و ضعف يا قدرت دولت بستگي دارد. در شرايطي كه بالايي‌ها نتوانند و پاييني‌ها نخواهند و سازمان‌هاي حزبي قوي براي بسيج توده وجود داشته باشد، قطعاً راه‌كارهاي پرشدت و ميان‌بُر؛ مانند انقلاب‌هاي سياسي، مخملي و انواع نافرماني مدني خودبه‌خود شكل مي‌گيرد. اما در شرايط ركود، معمولاً راه‌كارهاي كم شدت، مانند مشروطه‌خواهي، در دستور كار قرار مي‌گيرد.

البته عوامل جانبي ديگري نيز در صدور فرمان مشروطيت دخيل بوده است. مثلاً گلوله‌اي كه از اسلحه‌ي ميرزا رضا كرماني خارج شد و به‌عنوان اولين نشانه‌ي مدرنيته، مدال‌آويز قلب پادشاه وقت شد، نشان از پيدايش ايدئولوژي‌هاي جديدي مانند "نيهيليه" و "نيچريه" مي‌داد. همچنين پيدايش لايه‌اي از بورژوازيِ دلالِ شهري‌شده كه به تجارت مازاد كشاورزي مشغول بود و بنگاهش تا با‌طوم۲ ‌دفتر داشت و در انقلاب مشروطه، تجار قندش فلك شدند و نيز پاره‌اي درباريان كه خارجه ديده بودند و نوعي بيداري نسبت به عقب‌ماندگي ايران در آنان پيدا شده بود و حتي روحانيتي كه شاه را غاصب منصب مي‌دانست و با كلكته و بمبئي و استانبول مكاتبه داشت، همه‌ي اين‌ها مجموعاً دست به دست هم دادند و شاه ضعيف‌النفس و فرتوت كشور را وادار كردند تا دستخط همايوني را دال بر تاسيس عدالتخانه بنگارد و بخشي از قدرت تقنيني خود را به روِساي اصناف واگذار نمايد.

البته قبل از صدور فرمان مشروطيت به دست مظفرالدين‌شاه، تلاش‌هايي در جهت ايجاد نوعي استبداد منور، مانند آن‌چه در زمان پطر (پتر) و كاترين يا ميجي اتفاق افتاد، در ايران هم صورت گرفت كه عمدتاً مي‌خواست توسط صدراعظم‌هاي ايران و بعضي شاهزادگان مانند عباس‌ميرزا صورت تحقق به خود بگيرد، اما ناكام ماند. لذا مشروطيت ايران كم‌رمق‌تر از همتايان روسي و ژاپني و حتي عثماني بود.

سوِالي كه در اين‌جا مطرح است اين است كه چرا به يكباره، پروژه‌ي جمهوريت در دستور كار پدران ما قرار نگرفت؛ به اين معنا كه چرا به‌كلي بساط سلطنت را جمع نكردند تا به جاي آن راي مردم را بنشانند؛ با توجه به اين‌كه صد و اندي سال قبل از آن، در فرانسه اولين انقلاب جمهور بر پا و سلطنت بوربون‌ها به كلي منقرض شده بود؟ دليل آن واضح است؛ چون اولاً، جمهور در كار نبود كه به صحنه بيايد؛ نه بورژوازي صنعتي، نه طبقه‌ي كارگر و نه طبقه‌ي متوسط جديد، هيچ‌يك وجود خارجي نداشتند. ثانياً، كساني كه براي مشروطيت تلاش مي‌كردند، عمدتاً از انقلاب گريزان و داراي منافعي بودند كه با وجود شاه تامين مي‌شد. البته، بيژن جزني، در پايان‌نامه‌ي تحصيلي‌اش "نيروهاي اجتماعي در انقلاب مشروطيت"، دو گرايش را در انقلاب مشروطه نشان مي‌دهد؛ گرايش محافظه‌كار و ديگري گرايش راديكال كه بعدها در پارلمان به اعتداليون و اجتماعيون مشهور شدند و مثلاً سيدين را اعتدالي مي‌داند و تقي‌زاده و سليمان‌ ‌ميرزا را راديكال.
بعدها پس از انقلاب اكتبر و تاسيس دولت تركيه و برآمدن كماليسم كه هر دو كشور را به جمهوري‌هاي آته‌ايست (و نه سكولار) تبديل كرد، نوعي پس‌زنش در ايران نسبت به هر نوع جمهوريت پيدا شد؛ به طوري كه ايده‌ي جمهوري‌خواهي رضاخاني با شكست مواجه شد و به‌هم خورد و جمهوري بعضي مناطق نيز مانند جمهوري‌مهاباد، جمهوري شوروي گيلان و گرايش‌هاي جمهوري‌خواهانه‌ي شيخ‌ ‌محمد خياباني، همه منكوب شدند؛ تا زمان انقلاب ايران كه دوباره پس از گذشت صدسال و فراموش‌شدن آوازه‌‌ي جمهوري‌خواهي، امام خميني آن را در پاريس دوباره به‌عنوان فرم رژيم ايران مطرح كرد. با مقدمات فوق به طرح چند سوِال ديگر مي‌پردازم:

اگر ادعا كنيم كه خواسته‌ي شيخ فضل‌الله نوري مشروطه‌ي مشروعه بود، آيا مي‌توان گفت با پايان‌يافتن آوازه‌ي بد جمهوريت در اثناي انقلاب ايران، جرات طرح جمهوريت دوباره به‌وجود آمد و همان ايده‌ي مشروطه‌ي مشروعه، متناظراً تبديل به جمهوري اسلامي شد؟

اگر بگوييم كه بعد از انقلاب مشروطه، رژيم ايران سلطنت مشروطه‌ي مشروعه بوده است (چون به هر حال ايده‌ي شيخ فضل‌الله را به نوعي در قانون اساسي گنجاندند؛ به اين معنا كه در آن قانون، پنج‌نفر مجتهد به تاييد مراجع تقليد بايد در مجلس حضور داشته باشند و بر شرعي‌بودن مصوبات آن صحه بگذارند) بنابراين، سه عنصر در اين رژيم به هم ممزوجند؛ "سلطان( "سلطنت)، "مردم( "مشروطه) و "نهاد دين( "مشروعه.) اين تركيب تا به‌حال چه تغييراتي كرده است؟

تاريخ تحول اين رژيم را اگر بنويسيم، اين‌گونه خواهد بود كه بعد از به توپ‌بستن مجلس، آن‌چه برجاي ماند سلطنت مشروعه است كه مشروعيت خود را نيز را شيخ فضل‌الله گرفته بود. پس از آن، با يك دوره‌ي هرج‌و‌مرج رو‌به‌رو هستيم و به دوره‌ي رضاخان مي‌رسيم كه عناصر "مردم" و "مشروعه" حذف مي‌شوند و تنها "سلطانيسم" يا به قول ساختارگرايان، "دولت مطلقه" باقي مي‌ماند. اين وضع تا شهريور ۱۳۲۰ ادامه مي‌يابد و باز به يك دوران هرج و مرج مي‌رسيم تا دوران مصدق، يعني از ۳۰ تير ۱۳۳۰ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ كه هر سه عنصر در كنار هم حضور دارند، اما غلبه با سلطنت مشروطه است. بعد از 28 مرداد تا انقلاب اسلامي، دوران بازگشت به سلطنت مطلقه است. اما در دوران انقلاب اسلامي، تا درگذشت امام خميني، به حدي جاذبه‌ي امام قوي بود كه مغناطيس آن، هم توده‌ي مردم و هم دستگاه روحانيت را به سمت خود جذب نموده بود و لذا با نوعي بسيج توده‌اي، ايشان مي‌توانست هر لحظه جمهور را به نمايش بگذارد. منتها بحث ما معطوف به وضعيت كنوني است. اكنون آيا مي‌توانيم ديدگاه‌هاي نهادگرايان و ساختارگرايان را به شرايط كنوني نيز تعميم دهيم و به‌گونه‌اي ديگر اين ديدگاه‌ها را بازسازي كنيم؟

به‌نظر مي‌رسد كه هر دو ديدگاه، قابليت تعميم به شرايط امروز را دارند. به‌طور خلاصه مي‌توان گفت كه با كم‌كردن "قدرت مانور رانت نفت" و "گسترش بوروكراسي" و "سياست‌هاي پوپوليستي اقتصادي" بعد از جنگ، دولت ناچار بوده است تا به "‌خصوصي‌سازي" روي بياورد. در اين راه نيز كساني را مقدم داشته است كه ايثار بيش‌تري براي انقلاب كرده‌اند؛ مانند خانواده‌ي شهدا، رزمندگان و ... و همچنين بخش اعظمي از بوروكراسي كه خود را با بيرون از ساختار دولت پيوند زده است. بنابراين در كنار شيوه‌هاي توليد ماقبل سرمايه‌داري، خيل عظمي از نوكيسگان لشكري و كشوري به‌وجود آمده‌اند كه هم در سبك زندگي و هم در نوع تفكر، با اسلاف سنتي خود تفاوت دارند. همچنين با "گسترش شهرنشيني" و "بالارفتن سطح سواد عمومي" و "دسترسي مردم به منابع رسانه‌اي مختلف"، "طبقه‌ي گسترده‌اي از مزدبگيران يدي و فكري" در جامعه به‌وجود آمده‌اند كه مطالبات سياسي خاصي را تعقيب مي‌كنند. با "بازتوليد دوگانه"‌اي كه دولت در "شيوه‌ي معيشت مردم" به‌وجود آورده است، خودبه‌خود "منابع مشروطيت دوگانه" شده است و اين موضوع چه به‌صورت مكنون و چه به‌صورت آشكار، خود را در "حاكميت دوگانه" نشان مي‌دهد.

در چنين شرايطي، به‌قول اشتقاق‌ ‌گرايان (Drivationists) ‌شدت مبارزه‌ي سياسي، مشتقي است از سرعت تحولات ساختاري و مقدورات و فرصت‌هايي كه نيروهاي دموكراسي‌خواهي به‌دنبال آن هستند.

در وضعيت حاضر، قرائت رسمي از قانون اساسي مبتني بر ولايت مطلقه است. با توضيحي كه داده شد، بايد پيمايش دقيقي صورت بگيرد تا ميزان مقدورات، محدوديت‌ها، فرصت‌ها و تهديدات هر دو پايه‌ي حكومت شناسايي شود و سپس تاكتيك‌ها و شعارهاي مرحله‌اي براي پيشبرد امر دموكراسي تعيين شود.

تجربه‌ي من نشان مي‌دهد كه راه ايراني توسعه‌ي سياسي، سنتزي خواهد بود از دو تجربه‌ي انقلاب مشروطيت و انقلاب اسلامي، البته من شرايط پيراموني را در آن دخالت نداده‌ام؛ يعني كماكان در عصر مشروطيت به‌سر مي‌بريم و نمايندگاني از جانب توده‌ها بايد در بوروكراسي حضور داشته باشند و از سويي ديگر، در عرصه‌ي اجتماعي تلاش شود كه رهبران محلي، چه در امر آگاهي‌بخشي و چه در امر سازماندهي، مردم را راهنمايي نمايند. با پيوند اين دو دسته نيروست كه مي‌توان بسته به موقعيت، مرحله‌ي اصلاحات را تعيين كرد؛ يعني همان الگوي "فشار از پايين، چانه‌زني در بالا" كه بخش اول اين شعار از تجربه‌ي انقلاب اسلامي اخذ شده است و بخش دوم آن محصول تجربه‌ي مشروطه است.

اگر به فرض، اصلاح‌طلبان در هشت‌سال گذشته نتوانسته‌اند به وظايف خود عمل كنند، نافي تئوري يادشده نيست؛ چون به‌هرحال "منابع مشروعيت" در ايران "چندگانه" است و لاجرم نهال‌هاي جديد براي پي‌گيري مطالبات دموكراتيك مردم در درون دستگاه سياسي كشور پديد خواهد آمد. پس نبايد اين امكان را به‌عنوان پديده‌اي ناهنجار، به‌طور كلي نفي كرد و دست‌آوردهاي مردم را ناديده انگاشت.

پي‌نوشت:
۱) روزنامه‌ي شرق / ۱۳ مرداد ۱۳۸۳
۲) "با‌طوم" يا "باتومي"، نام بندري است در كنار درياي سياه كه در قديم جزو روسيه بوده و اينك در جمهوري گرجستان واقع است.

منبع: ماهنامه "نامه"
نيمه مرداد ۸۵


   پايان خبر

تماس با ما | درباره ما | وب لاگ ما | [mail dot emrooz at gmail dot com]
Sitemap