گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان..... هزار باده ناخورده در رگ تاك است


اخبار روز  

معرفي سايت
کليپ «دوباره مي‌سازمت وطن»...ستاد نسیم

پایگاه خبری ستاد انتخاباتی دکتر مصطفی معین

وبلاگ شخصی دکتر معین

انجمن دفاع از حقوق زندانیان

سایت رسمی دکتر سروش

پایگاه خبری رویداد

سایت رسمی دکتر کدیور

پایگاه اطلاع رسانی خانه احزاب ايران

سایت مشترک عطاالله مهاجرانی وجمیله کدیور

روزنامه اقبال

انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ایران

نسیم؛نسل سومی های یاور معین

سایت اندیشه وران کرد

پایگاه خبری میزان

وبنوشته های سیدمحمدعلی ابطحی

روزنامه اینتر نتی روز

کاریکاتورهای هادی حیدری

پرشین نیوز

روزنامه ایران

از این روزها ...وبسایت شخصی سعید شریعتی

وبلاگ گروهی جمعی از زنان اصلاح طلب

روزنامه اینترنتی ایران ما

ایسنا... خبرگزاری دانشجویان ایران

روزنامه اطلاعات

هفته نامه سیروان

روزنامه شرق

سایت رسمی عمادالدین باقی

خبرگزاری کار ایران

وبلاگ اختصاصی احمد شیرزاد

وبلاگ مهر...وبنوشته های علی مزروعی

خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران

پایگاه خبری تبریز نیوز

پایگاه خبری نثرما(اصفهان)

خبرگزاری میراث فرهنگی

سینا خبرگزاری جامعه جوانان ایرانی

پایگاه خبری خلیج فارس

روزنامه همبستگی

روزنامه اعتماد

روزنامه آفتاب یزد

جستجو
   
مقالات

  معماى فراوانى


  وقت آن رسيده كه روايت دكارتي - فاوستي غرب گوشش را براي شنيدن ساير روايات آماده كند


  یک مصاحبه خبری و چند ملاحظه


  جنبش عدالتخواه دانشجويي !!


  دیپلماسی نا موفق سفر نیویورک


  مذاكرات هسته اي و ابتكارات جديد


  وزارت اطلاعات در مواجهه با آزموني ديگر


  كدام «جريان» در «خط امام» حركت مي‌كند


  تعامل NGOها و دولت


  آيا در جمهوري اسلامي ايران كار حزبي ممكن است؟


تريبون

  آرمين:استفاده از تلويزيون ماهواره اي را جدي‌تر بررسی می کنیم


  توسعه متوازن براساس عدالت و آزادى


  بازگشت اصلاحات دست یافتنی یا...؟


  وكيل بنده


  سعيد حجاريان: موسوي خوئيني‌ها مي‌تواند مجمع‌ومشاركت را به‌هم نزديك كند


  ياد مهربان طالقانی


  سفرهاي خارجي و اتفاقات "تصادفي"


  درباره دولت اسلامي


  بازتاب:گفت‌وگوي خاتمي با «CNN»، انقلابي‌تر از احمدي‌نژاد بود


  نسبت قانون و دموكراسى


 

   تاريخ و زمان ورود خبر : 16:54:54 - 28/6/84
ياد مهربان طالقانی Print This Page!!!

روز-مسعود بهنود:خانه ای در دورها، دورهای خاطره با آلاچيقی که تابستان ها را در پناه خود خنکا دهد، چه می شود اگر تجديد بنا شود و آن آلاچيق به آشپزخانه ای بدل شود. چه می شود جز آن که هر گاه به آن جا گذر کنی دردی از خاطرات دور در وجود آدمی می پیچد و از عمق وجود به سطح می آيد. اين حال نسل ماست با روحانيت.

به دوران کودکی و جوانی ما کسی که عمامه ای به سر داشت و عبائی در بر، انبان قصه های مهربان و رفتار نازک و نرم بود. هر پنجشنبه می آمد و خانه را به روضه ای که می خواند رضوان می کرد. انگار خود سعدی بود آقا مير که وقتی می رسيد ما جوان ها چنان مشتاق دو زانو می نشستيم. و من چند ده بار در خانه ماندم برای شنيدن آوای خوش روضه او. گاه می آمد و خانه کسی نبود. روضه خود را که تبرک خانه بود می خواند و استکان چای را که اجرت وی در پيش دستی اش جا داشت در پاکتی مودب، می نوشيد و می رفت. در اين زمان می ديد پسرکی موفرفری را که روی پله ها نشسته بود و به او گوش می داد که هر آن چه مهر در تخيل شيعه ايرانی بود در مناسبت های مختلف به قامت امامان می دوخت. چنين بود که با اين مهر بزرگ می شديم. اگر آقا مير نبود و کسی بود مانند حاج ميرزا احمد کفائی خراسانی فرزند آقا ملاکاظم خراسانی صاحب الکفايه، سالی يک بار سفر زيارتی به مشهد و ديدار آقا برای ادای وظايف شرعيه خانواده. مردی مظهر کمال. انگار از انديشه ساخته شده و از مهربانی و درايت.

پس بی هوده نيست که می گويم اگر مرجع بزرگواری بود می شد آقای کفائی و اگر روضه می خواند به صدائی خوش، آقامير بود. اگر خلوصی بود در همان صفای زيارت شب های جمعه شاه ابوالعظيم بود و امامزاده حمزه که نه فقط کوزه ای ماست و بسته ای از سبزی خوردنی تازه خوش بو با ماشين دودی به خانه بر می گرداند بلکه سبکی روح می آورد و صفای درون. همه با هم مهربان می شدند. پس اگر اين ها نبود چطور که در آن نوروز، همه شهر، بگو همه کشور پياده و سواره با درشکه و ماشين دودی راهی تشييع جنازه حاج آقا حسين بروجردی شدند. يا همه جا صحبت از وعظ های صدر اصفهانی و کافی و صدر بلاغی بود. و اگر کسی خوب می دانست می گفتند ملاست. اگر دولتمرد سالمی بود می گفتند آقازاده است. خانواده های اشرافی و متعين همه دختری به امام جمعه خوئی و يا آقای امامی داده بودند. اگر نبود که شب های هيات همبستگی محله بيش تر می شد پس چرا اين همه شوق بود به برافراشتن آن پرچم مثلث سبز بر سر در خانه ها.

گرفتاری اگر بود در هر محله امامزاده بود مانند امامزاده يحيی که هنوز کاسه ای مسی نذر من با نامم بر سقاخانه آن زنجيری است. اگر نبود چرا در کوچه که به آقا می رسيديم سلامی و ادبی. دست شستن از بازی های کودکانه. چنين است که می گويم روحانيت چنان سايه گاه خنگ خانه بود. اما با گذر ايام اين نماند.

اين را دارم در سالگرد درگذشت آيت الله طالقانی می نويسم که بيست و پنج سال پيش همان موقع که آن حادثه نابهنگام رخ داد نوشتم لنگر تعادل جامعه ای بود که از هر سوی آن بی تعادلی و خشونت و تندی می باريد. در آن جنون انقلابی گری که به هر سری هوای خونخواهی و انتقام افتاده بود، پيرمرد با آن صدای خس خس و سيگارهای همای مشتوک دار همه از شورا و نرمی و تعادل می گفت و وقتی که با مهندس بازرگان و دکتر سحابی سر در هم می بردند آدمی می دانست که جز خيرخواهی در کلامشان نيست.

پس مردمی که انقلاب کردند تصويری از روحانيت داشتند که آقای طالقانی هم تکميلش می کرد. اما انگار ميليون نفری که موقع بدرقه او بر سر می زدند می دانستند که دارند کدام کس را از دست می دهند و ديگر کسی نيست که "پدر" صدايش کنی و در آن عرصات هم با صدای خسته ای دو دانگی بخواند و از شعر دست برندارد حتی در شبی که ياسرعرفات به تهران آمده بود..

با رفتن طالقانی انگار تعادل از جامعه ما رفت. کسانی نفس راحت کشيدند که با وجود وی امکان ترکتازی نداشتند. قصه او را با حسن نگهبانش در زندان کميته ضد خرابکاری در کتاب ۲۷۵ روز بازرگان نوشته ام . بعضی باورشان نيامده است که او در وسط انقلاب آن زندانبان را پناه داد و محرم دانست. همان کس که هر شب جا می انداخت و در درگاه اتاق او می خوابيد و با رفتنش يتيم شد و چندی بعد او هم به دنبال آقا رفت.

وقتی تصور می کردی که اين انقلابی و مبارز است – چنان که مهندس بازرگان و دکتر سحابی – با خود می گفتی خطری از اين انقلاب جان و مال و حيثيت کسی را تهديد نمی کند. تا او هست مجال نمی دهد که اين همه خشونت ورزی بر جامعه حاکم شود. کسی که همه گروه ها قبولشان داشتند وقتی که با عتاب و خطا خطابشان می کرد حتی. چنان که وقتی مجاهدين را با عصبانيت گفت غوره نشده مويز شده ايد. از زندان با خود احترامی آورده بود که همه زندانيان را شامل می شد نه فقط جناح مذهبی را. چنان که هم داريوش فروهر و هم شکرالله پاک نژاد از وی به خوبی ياد می کردند. کسی چه می دانست که بعد از مرگ طالقانی هم شکری اعدام می شود و هم داريوش خان – طالقانی چنين خطاب می کرد فروهر را – تکه تکه نامردمی. طالقانی آن بود که هويدا وقتی از زندان رها شد و شهر را چنان آشفته ديد به اميدش به او متوسل شد. به همان خانه که مامن اميد بود.

اما طالقانی نماند و شهر چنان نماند. روحانيت چنان نماند. حکومت با خود چنان نکبت آورد که دامان عبای همه را گرفت. تا بدين جا.

چه نادره ماندند بعد از طالقانی کسانی که چون او پاسدار خاطره های کودکی ما بودند. خاطره های مهربان دينداری. کسانی مانند آقای گلزاده و آقای شيخ محمد حسين بروجردی.

در اين سال های اخير، به باور من وقتی که دوم خرداد رسيد مردم در محمد خاتمی همان خاطره های خوش را ديدند. حتی نسل تازه که در خنکای آن آلاچيق ها نيارميده بود و آن قصه ها و روضه ها را نشنيده بود، انگار به تصويری جان آشنا بلند شد و رای شد. مگر نه که او فرزند حاج آقا روح الله اردکانی بود که همه يزد وی را به نرمی و مردمی به ياد داشتند.

من در اين سال های ربع قرنه که از مرگ طالقانی گذشته است آن تصوير مانوس را تنها در سيد محمود دعائی سراغ کرده ام و در سيد محمد خاتمی، در اين سخن اصلا هيچ نشانه ای از سياست ندارم. سياست مقوله ديگری است. حتی وقتی از سيد خاتمی و پدرش می گویم که ايشان را يک بار ديده بودم و از آن کسان بود که در آن اتاق کوچک و ساده اردکان انگار بهشت را به همان کوچکی ساخته بود و می خواست به ديگران هم برساند. دعائی و خاتمی به همان درايت و متانت و نرمی هستند، هر دو از خطه يزد و مرکز ايران . و تا از انصاف دور نشده باشم گاهی در چهره اين شيخ لر جوشی ، مهدی کروبی هم همان تصوير را ديده ام.

آری اين حکايت را انقلاب از ما گرفت و از يادمان برد و در مقابل خلخالی شد مظهر. تا آن که چنان قحط سالی شد اندر دمشق که ياران فراموش کردند عشق. آن همه شعر و قصه کجا شد تا حکايت به آقای مصباح رسد. که قرارست نسل تازه روحانيت را در هيات ايشان ببيند. نسل ما چيزی زياد داشت يا نسل تازه کم دارد.


   پايان خبر

تماس با ما | درباره ما | وب لاگ ما | [mail dot emrooz at gmail dot com]
Sitemap