گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان..... هزار باده ناخورده در رگ تاك است


اخبار روز  

معرفي سايت
کليپ «دوباره مي‌سازمت وطن»...ستاد نسیم

پایگاه خبری ستاد انتخاباتی دکتر مصطفی معین

وبلاگ شخصی دکتر معین

انجمن دفاع از حقوق زندانیان

سایت رسمی دکتر سروش

پایگاه خبری رویداد

سایت رسمی دکتر کدیور

پایگاه اطلاع رسانی خانه احزاب ايران

سایت مشترک عطاالله مهاجرانی وجمیله کدیور

روزنامه اقبال

انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ایران

نسیم؛نسل سومی های یاور معین

سایت اندیشه وران کرد

پایگاه خبری میزان

وبنوشته های سیدمحمدعلی ابطحی

روزنامه اینتر نتی روز

کاریکاتورهای هادی حیدری

پرشین نیوز

روزنامه ایران

از این روزها ...وبسایت شخصی سعید شریعتی

وبلاگ گروهی جمعی از زنان اصلاح طلب

روزنامه اینترنتی ایران ما

ایسنا... خبرگزاری دانشجویان ایران

روزنامه اطلاعات

هفته نامه سیروان

روزنامه شرق

سایت رسمی عمادالدین باقی

خبرگزاری کار ایران

وبلاگ اختصاصی احمد شیرزاد

وبلاگ مهر...وبنوشته های علی مزروعی

خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران

پایگاه خبری تبریز نیوز

پایگاه خبری نثرما(اصفهان)

خبرگزاری میراث فرهنگی

سینا خبرگزاری جامعه جوانان ایرانی

پایگاه خبری خلیج فارس

روزنامه همبستگی

روزنامه اعتماد

روزنامه آفتاب یزد

جستجو
   
مقالات

  چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا؟


  مبارک


  از عزت آگاهي تا لذت آزادي


  ميراث دفاع مقدس


  سنديكاليزم؛ ضرورت تداوم اصلاحات


  تعجب!


  خزانه پر و دولت جديد


  وقتي "مرتد"ها عزيز مي شوند


  جامعه شناسى جنگ


  آئين دوست يابى


تريبون

  خاطرات دكتر يزدى از مذاكره با صدام


  خاطرات جلائي‌پور از جنگ


  بازخوانى آخرين ماه هاى جنگ درگفت وگو با بهزاد نبوى


  اينجا، کجاست؟


  نسبت جنبش زنان با جنبش ملي دموكراسي خواهي


  لوازم شعار «دموكراسي در جهان»


  جنبش زنان و جنبش دموكراسي خواهي آيا نسبتي هست؟


  نفت اصلي‌ترين عامل كودتاي 28 مرداد 1332


  طبقه سياسي جديد


  اصلاح طلبان عصر خروج


 

   تاريخ و زمان ورود خبر : 11:15:51 - 5/7/84
خاطرات جلائي‌پور از جنگ Print This Page!!!

متن کامل مصاحبة شرق با حميدرضا جلائي‌پور
مهدي غني: س– آقاي جلايي‌پور با روحيه‌ باز و مسالمت‌جويانه‌اي كه داريد كمتر مي‌شود حدس زد كه اهل جنگ و جبهه هم باشيد، ولي بهتراست اول بگوييد قبل از شروع جنگ شما كجاها بوديد و چه مي‌كرديد؟
ج- آخه ما بچه‌هاي دوران انقلابيم و شما داريد در دوران اصلاحات يا بقول اصول‌گرايان در دوران مهرورزي مصاحبه مي‌كنيد! اين دو دوران خيلي با هم فرق مي‌كنند براي بچه‌هاي نسل جديد تصور آن دوران سخت است. سال 57 من دانشجوي تكنيكوم بودم، الآن شده دانشگاه خواجه نصير. چند روز بعد از پيروزي انقلاب يعني اسفند57 من و عده‌اي از همكلاسي‌ها و بچه‌هاي انجمن اسلامي دانشكده احساس خاصي داشتيم. باهم صحبت كرديم كه حالا انقلاب پيروز شده، ما بايستي برويم به فقرا و مستضعفين كمك كنيم. پدر من تازه يك وانت نو براي كارهاي مغازه‌اش خريده‌بود. فضاي ايثار و فداكاري همه جا حاكم بود، ما همين وانت بابا را برداشتيم با ده‌ پانزده نفر از دانشجويان به سمت سيستان و بلوچستان راه افتاديم- يعني بريم به محروم‌ترين نطقه مشهور آن زمان. همين دانشجويان بعدها در بلوچستان نهادهاي انقلاب را تاسيس كردند. مردم اين منطقه خيلي محروم بودند. ما رفته بوديم سراوان، در روستاها بچه‌ها دارو بين روستائيان و كپرنشينان توزيع كرده بودند، يادم نمي‌رود كه شربت سينه را گرفته بودند و نان داخل آن تليت كرده و مثل غذا خورده بودند.
مدتي آنجا بوديم، اواخر فروردين سال 58 (يعني دو سه ماه بعد از انقلاب) خبرهايي از ناامني دركردستان خصوصاً پس از جنگ نقده رسيد. بچه‌ها همه نگران بودند و مي‌گفتند ما اين طرف ايران نشسته‌ايم، آن طرف، كردستان جنگ شده و نزديك است ايران تجزيه ‌شود، بايد برويم به آنجا، انقلاب در خطر است. واقعه مربوط به حمله نيروهاي كومله و حزب دموكرات (آنهم پس از پيروزي انقلاب نه قبل از آن) به پادگان‌ها و پاسگاه‌هاي ژاندارمريِ شهرهاي كردنشين و خلع سلاح آنها بود. درشمال غرب مناطق كردنشين سه تا پادگان جلديان وپيرانشهرو پسوه تسليم نشده بود و خلع سلاح نشده بود. شهر نقده حدود 12 هزار جمعيت داشت كه 8هزار نفر آذري و 4 هزار آن كرد بودند. اگر آذري‌ها شهر را تَرك كرده‌بودند آنجا هم سقوط كرده بود و بعد هم راحت آن سه پادگان سقوط مي‌كرد. ولي ماندن آنها باعث شد شهر و آن پادگان‌ها به تصرف نيروهاي حزب دموكرات درنيايد. جنگ نقده در 19 فروردين 58 آغاز شده بود. حزب دموكرات كردستان براي بازگشايي دفترش در اين شهر يك رژه چند هزار نفره با نيروهاي مسلح برگزار كرده بود و اينجوري مي‌خواسته براي آذري‌ها قدرت‌نمايي بكند. پس از اين رژه شهر درگير مي‌شود و يك درگيري بين كرد و ترك اتفاق مي‌افتد- ظاهراً حدود دويست نفر كشته و زخمي داشته. خبرهاي اين تنش‌ها بين دانشجوها در سراسر كشور مي‌پيچيد و احساس مسئوليتشان را بيدارمي‌كرد. مي‌گفتيم بايد برويم آنجا كمك كنيم.
بعنوان بچه‌هاي انقلاب، عقيده‌مان اين بود، كه در انقلاب اسلامي ديگه مثل رژيم طاغوت تبعيض نژادي و برتري قومي معني ندارد، ان اكرمكم عندالله اتقيكم. يادم است اين آيه را در فرم‌ها و پلاكارت‌ها مي‌نوشتيم كه در اسلام تقوا مهم است، ترك و كرد مهم نيست. همه حركت كرديم و به شهر نقده آمديم. اصلا” بلد نبوديم از كجا بايد برويم. به خيابان ناصرخسرو تهران رفتيم كه ترمينال اتوبوس‌هاي مسافربري بود. بليط گرفتيم و رفتيم. آنقدر جو بد بود كه وقتي ما ده پانزده نفر رفتيم نقده بيرون شهر پياده شديم. يواش يواش رفتيم داخل شهر. من صبح‌ها مي‌رفتم در مسجد اهل سنت مواضع احزاب كمونيستي را كه آنجا را به آشوب كشانده‌بودند نقد مي‌كردم، شب‌ها مي‌رفتم مسجد شيعه‌ها، و گروه فرقان، كه در اين شهر پايگاه داشت، و مجاهدين خلق را نقد مي‌كردم. شما مي‌دانيد تمام گروه‌هاي معارض آن موقع در مناطق كردنشين جمع شده بودند. چون حاكميت حكومت مركزي در آنجا خيلي ضعيف شده بود. من از آن به دوران بي‌دولتي ياد مي‌كنم.
دانشجوياني كه آمده‌بودند به نقده با كمك جوان‌هاي شهر مخصوصا آذري‌ها (كه پايگاه جمهوري اسلامي بودند) كل نهادهاي انقلابي را در آنجا راه انداختند. بعد از مدتي دانشگاه‌ها بازشد وما تهراني‌ها برگشتيم. بعد حادثه اسف‌بار روستاي‌ قارنا اتفاق افتاد. حزب دموكرات ده پانزده تا از نيروهاي مسلح محلي آذري را كه به جوانمرد معروف بودند به طرز فجيعي كشتند، جوانمردها كساني بودند كه ژاندارمري از نيروهاي محلي و از ميان آذري زبان‌ها بسيج كرده بود و در مقابل پيشمرگ‌هايي كه هوادار گروه‌هاي مسلح حزب دموكرات و كومله بودند، مي‌جنگيدند. بعد از اين فك و فاميل اين جوانمردها براي انتقام به روستاي قارنا، كه در اطراف آن جوانمردها كشته شده بودند، ريختند و مردم بيگناه آن روستا را (حدود 40 نفر) كشتند. لذا جنگ قومي ترك و كرد حسابي بالا گرفت. من تهران بودم، بچه‌هاي مذهبي و سرشناسِ آذري (مثل شهيد علمي) آنجا رفته‌بودند پيش استاندارشان – يعني استاندار آذربايجان غربي- گفته‌ بودند جلايي‌پور به عنوان فرماندار بيايد كه نه ترك است نه كرد. من اينجوري فرماندار شهر نقده شدم.
چون تهراني بودم، جلوي جريان‌هاي ضد كردي حسابي مي‌ايستادم، خودم را نماينده دولت مي‌دانستم نه نمايندة آذري‌ها يا كردها. لذا كردها روي من حساس نبودند، و علاقه‌مند بودند. يك سال و نيم در اين شهر شب و روز كار كرديم. شب‌ها ماشين‌الات شهرداري را مي‌برديم كوچه‌هاي محله‌هاي فقيرنشين شهر كه پر از گل و خاك بود، شن ريزي مي‌كرديم. روزها هم همه نيروهاي مهندسي شهر را را بسيج مي‌كرديم كه يك پايگاه در بلندترين نقطة منطقه (قلات ماران) بزنند و زدند و ژاندارمري در آنجا مستقر شد. وضع شهر امن‌تر شد، سپاه پاسداران تشكيل شد و نيروهاي جوانمرد كه معمولاً هوادار آقاي حسني بودند، جمع و جور شدند.
من يادم هست يك دفعه در آن زمان كه نفت كم و كوپني بود همين جوانمردها را (كه خيلي نسبت به كردهاي بدبين بودند) تحريك كرده بودند كه فرماندار (يعني من) به مردم آذري نفت نمي‌دهد و نفت‌ها را به كردها مي‌دهد. يك روز سي چهل نفر اينها به خانه من كه در كنار فرمانداري بود هجوم آوردند و وارد خانه ما شدند. خانه ما سردِ سرد بود. ما خانه خود را با يك چراغ لامپ در زير كرسي گرم كرده بوديم. اين جوانمردها ساده دل وقتي ديدند خانه فرماندار سرد است و يك قطره هم نفت در آنجا پيدا نمي‌شود خيلي شرمنده شدند و برگشتند.
يادم هست چند ماه قبل از آن هم بعضي از ضد كردها همين جوانمردها را تحريك كرده بودند كه مسلحانه به طرف فرمانداري هجوم آوردند كه من قبل از ورود آنها به ساختمان فرمانداري از پشت ساختمان از طبقه دوم به پايين پريدم و با پاي برهنه به طرف ساختمان سپاه فرار كردم. آن موقع همين آقاي مختار كلانتر، كه بعدها فرمانده نيروي انتظامي كل كشور شد، نيروهاي سپاه را به نقده آورده بود تا بعد بتواند به مهاباد برود. لذا جوانمردها جرئت نكردند به سپاه نزديك‌تر شوند. خلاصه توي اين فضا ما دنبال حاكميت دولت برآمده از انقلاب در منطقه ناامن مناطق كردنشين بوديم. هم قاسملو دبير كل حزب دموكرات هر روز از طريق راديويِ حزب دموكرات به ما فحش مي‌داد و هم آقاي حسني امام جمعه اروميه از همان موقع با ما مخالف بود. او طرفدار جوانمردهاي مسلح بود. و با آمدن يك فرماندار از تهران مخالف بود. حتي با بچه‌هاي سپاه هم مخالف بود. شهيد باكري اينها آخر از اروميه رفتند به طرف جبهه‌هاي جنوب. آقاي حسني پشت تريبون نماز جمعه مي‌گفت اين جلايي‌پور كمونيست شاگرد شريعتي! مردم هم نفرين مي‌فرستادند. يك سال و نيم درآنجا بودم.
س- يك ‌سال و نيم بعد جنگ شروع شده بود، بعد از نقده كجا رفتيد؟
ج- بعد من را به مهاباد فرستادند. آنجا هم وضعيتي بحراني داشت. پيشمرگه‌هاي حزب دموكرات يا كومله فرماندار شهر را ترور و شهيد كرده بودند. مهاباد هم حساسترين شهر كردستان بود. سي سال قبل از آنجا يك جمهوري خود مختار كردي تشكيل شده بود و سقوط كرده بود. من يادم هست كه وقتي فرماندار شدم من را با هلي‌كوپتر به مهاباد آوردند هيچ جادة امني به مهاباد راه نداشت. وقتي از هلي‌كوپتر هم پياده شديم به طرف پادگان و هلي‌كوپتر تيراندازي مي‌كردند من يادم هست سينه‌خيز به طرف دفتر فرماندهي تيپ مهاباد رفتيم. اگر در جاده‌ها تردد مي‌كرديد‌ هرلحظه ممكن بود شما را ترور كنند. خيلي از دوستان ما هم آنجا شهيد شدند. يك بار كه از اروميه به مهاباد مي‌آمديم يك آرپي‌جي زدند با فاصله‌ كمي از جلوي ماشين ما رد شد. من هنوز تصوير حركت آن آرپي‌جي را در ذهنم دارم. همين آقاي مهندس زريبافان رفيق من بود و در يك دانشكده بوديم (رئيس ستاد تبليغاتي آقاي احمدي‌نژاد) چند روز بعد حكم شهرداري او را از استاندار گرفتم. يكدفعه ساختمان شهرداري و شهردار به محاصره پيشمرگه‌هاي حزب دموكرات درآمد. شهيد قمي معاون تيپ شهداي مشهد (كه فرمانده اين تيپ شهيد كاوه بود و فكر مي‌كنم بيست سال سن داشت و سمبل ايثار و شجاعت بود.) با دادن هفت شهيد سااختمان شهرداري و شهردار را از محاصره درآورد. برادر همين آقاي تركان (كه قبلاً وزير راه بود و از مسؤلين نفت است) آنجا در جهادسازندگي بود، او را گرفتند، كشتند و سرش را سوراخ كردند. با درد سرِ زيادي توانستيم جنازه‌ ايشان را بگيريم و تحويل پدرمادرشان بدهيم. البته اين درگيري‌ها بيشتر به گروه‌هاي مخالف و ضد انقلاب مربوط مي‌شد كه وقت ديگري بايد درباره‌اش صحبت كرد، شما ظاهراً بيشتر دنبال بحث دوران جنگ هستيد.
س- اگر موافقيد از خاطراتتان درباره جنگ بگوييد؟
ج- قبل از خاطرات چند نكته بگَم كه براي نسل جوان مهم است كه اينها را بدانند و فقط تحت تأثير تبليغات مدافعان رسمي جنگ قضاوت نكنند. فكر مي‌كنم تا سي چهل سال ديگر نمي‌شود درباره جنگ بطورشفاف بحث كرد. دليلش هم خيلي روشن است. به اين دليل كه بچه‌هاي جنگ زنده‌اند و اينها نظرات و احساسات گوناگون دارند لذا واكنش نشان مي‌دهند. نمي‌شود آزادانه بحث كرد. عده‌اي هم ميراث جنگ را درانحصار خود درآورده‌اند و از آن تفسير رسمي هم مي‌دهند و چنان برخورد مي‌كنند كه كسي جرأت نمي‌كند نظري متفاوت بدهد و بحث كند. لذا مي‌شود گفت كه هنوز امكان يك بررسي روشمند در مورد همه ابعاد جنگ مشكل است و اين باعث تأسف است. زيرا مردم ايران هشت سال تجربه‌ بزرگي داشته و اين تجربه تمام سپهرهاي زندگي مردم و سراسر كشور را در برگرفته‏ اگر صاحبنظرانِ مستقل نتوانند در مورد اين تجربه و ابعاد مثبت و منفي‌اش حرف بزنند و درس بگيرند، و صرفاً عده‌اي مبلغ اصلي‌اش بشوند باعث تأسف است. لذا يك سري از حرف‌هايم فضايِ امن نقد مي‌خواهد.
امروز در كشورهاي غربي در مورد جنگ جهاني اول و دوم آزادانه تحقيق مي‌شود و هر قطعه‌اش يك تخصص دارد و اين مشكلاتي كه ما داريم نيست. مثلاً من از شما مي‌پرسم درباره علل تداوم جنگ پس از خرمشهر مي‌شود بحث كرد؟ واقعاً هنوز نمي‌شود يك بحث آزاد كرد. من در اين گفتگو بيشتر به عنوان عضوي از خانواده‌اي كه در جريان و ماجرايِ جنگ بوده و سه تا از برادرهايش در جنگ شهيد شده و خودش ده سال هفت روز كم در مناطق جنگي بوده، حرف مي‌زنم. شما ميدانيد دو سه سال بعد از جنگ خيلي از عمليات‌هاي جنگ از مرزهاي كردستان به طرف عراق انجام مي‌شد. چون صدام جبهه‌هاي جنوب را بسته بود. من در اين مصاحبه بيشتر در چارچوب تجربه‌هاي شخصي خودم چند تا خاطره را خدمتتان عرض مي‌كنم.
خاطره اول- وقتي كه جنگ شد من 21 سالم بود ساكن خيابان شهباز تهران بودم و پاتوق ما مسجد لرزاده بود. ما در مدرسه‌هاي مذهبي مثل مدرسه علوي درس خوانده بوديم. يادم است جنگ كه شد اغلب جوان‌ها تحت تأثير جنگ بودند و با علاقه به جبهه مي‌رفتند همه مي‌رفتند. ولي يك قشر مذهبي مؤمن حتي نمازشب‌خوان بود كه زياد كاري به جنگ نداشتند و دنبال جنگ هم نيامدند. بخشي از بچه‌هاي حجتيه بودند. در فضاهاي مذهبي‌اي كه بوديم و در مدرسه با بعضي از اينها همكلاسي بوديم‏، من برادرهايم كه شهيد شدند و خودم به كردستان مي‌رفتم و مسئوليت داشتم، هروقت مرا مي‌ديدند مي‌گفتند تو خُل هستي ول كن اين‌ كارها را. آنها حساب خودشان را جدا مي‌كردند. البته بخشي‌شان بعدها يك مقداري وارد دفاع شدند. نكته‌اي كه براي من خيلي جالب است اينكه همان تيپ بچه‌ها كه آن موقع به دلايل شرعي مي‌گفتند كه اين حركت‌ها درست نيست و امام زمان تأييد نمي‌كند، الآن طرفدارهاي جدي يك جناح سياسي خيلي مدعي در انتخابات اخير شده‌اند و خود را طرفداران اسلام ناب و ولايت فقيه مي‌دانند. يادم است كه حتي در ختم برادر سومم اينها مي‌آمدند دست مي‌زدند پشت سرمن كه تو ديگر نرو، ول كن. مي‌گفتند شماها خليد.
خاطره دوم كه درتبليغات رسمي جنگ حرفش را نمي‌زنند‏ راجع به قشري از شركت‌كننده‌هاي در جبهه بود. درميان اهل ‌محل همه تيپ بودند. دركنار بچه‌هاي نمازخوان و دعا خوان كساني هم بودند كه لات و لوت بودند. قبل از انقلاب لبي تر‌ مي‌كردند و مذهبي و مسجدرو نبودند و به محله‌هاي بَد تهران مي‌رفتند. خيلي از اينها به جبهه ‌رفتند و حتي خيلي شهيد ‌شدند. پدرم هميشه مي‌گفت ببين لات و لوت‌ها هم مي‌روند جبهه، اينها مي‌روند بهشت ولي اينجا اينهمه بهشت مدعي پيدا كرده. فضاي انقلاب و جبهه و جنگ آنقدر روي آنها اثر گذاشته بود كه آنها را به جبهه كشاند و خيلي هم سلحشوري كردند. در تبليغات رسمي‌ چنان نشان مي‌دهند كه يك عده آدم‌هاي قالبي و مذهبي خاص معتقد دو نبش به ولايت فقيه جبهه مي‌رفتند. درحالي كه آن موقع اين حرف‌ها نبود. الآن هم شما در اين هشت سال گذشته ديديد كه يك عده‌اي از موضع جنگ و رزمنده و شهيد چه بي‌احترامي‌هايي به اين جوان‌هاي بد لباس كردند. در صورتي كه دريك موقعيتي اگر دوباره كشور تهديد شود، چه بسا كه خيلي از اين‌ها ايثار و فداكاري كنند و خيلي‌ها كه مدعي‌اند اهل فداكاري نباشند. كما اينكه در زلزلة بم شاهد تحرك همه اقشار جامعه بوديم- درست مثل زمان جنگ.
خاطره بعدي اينكه در يك مقطع جبهه‌ها خالي شده بود جوانان كم به جبهه مي‌رفتند. امام تكليف كرد كه جوانان به جبهه بروند. سي چهل تا از همين دانشجوها‌ي تهراني و نيروهايي كه داوطلب از ساير نقاط ايران به مهاباد آمده بودند. همه صبح جمع شدند كه بروند جبهه مي‌گفتند امام گفته. درحالي كه همان‌جا هم كمتر از جبهه نبود، يعني جونشان كف دستشان بود و چند نفر آن‌ها قبل از آن هم شهيد شده بودند. واگر مي‌رفتند كارهاي آن شهر بحراني تعطيل مي‌شد. ما متوسل شديم به آقاي ناطق نوري كه بچه‌ها همه دارند مي‌روند، به امام بگوييد، يك پيامي بدهد كه اين بچه‌ها نروند. ولي بعضي‌هاشان رفتند. يكي از آن بچه‌هاي خوب شهيد سعيد ابوالاحرار بود، بچه شيراز بود و در جبهه‌هاي جنوب شهيد شد. اين وقايع عه كاريزماي بي‌نظير امام را نشان مي‌داد. ايشان كم تعيين تكليف مي‌كرد ولي اگر چيزي مي‌گفت اثر خودش را مي‌گذاشت، بطوريكه طرف حتي به خدمت در كردستان هم راضي نمي‌‌شد و فقط مي‌خواست برود به خط مقدم عمليات در جبهه.
خاطرة ديگري كه براي من خيلي جالب است و الآن هم كه هجده سال گذشته در تبليغات رسمي جنگ نمي‌بينيد كسي رويش كار كند اين است كه وقتي فرماندار شهر نقده بودم سي تا اسلحه‌ ژاندارمري را حزب دموكرات عراق ـ بارزاني‌ها ـ در اشنويه نگه داشته بود. آن موقع بارزاني‌ها با ايران درگير نبودند. من زنگ زدم به آقاي ظهيرنژاد كه فرمانده‌ لشگر 64 بود گفتم مسعود بارزاني مي‌گويد كه اسلحه‌ها آماده است شما برويد تحويل بگيريد. آقاي ظهيرنژاد براي اينكه برود سي تا اسلحه را از آنها تحويل بگيرد، سه روز براي نيروهايش آموزش گذاشت و مانور دادند كه اين مسير سي كيلومتري را بروند. در حالي كه ما خودمان هر روز دو سه نفري مي‌رفتيم اشنويه و مي‌آمديم. من ديگه خسته شدم، به ايشان گفتم ما خودمان مي‌رويم مي‌آوريم. ايشان گفت: آقا! اينها بچه‌هاي (منظورش سربازها بود) مردم هستند. من اينها را تحويل گرفته‌ام بايد سالم ببرم سالم برگردانم. بعد گفت كه آقا اين سرهنگ‌ها ذخاير انقلابند. اين حرف براي ما آن موقع خيلي عجيب بود. خُب اين تجربه و خاطره مالِ اوايل جنگ و انقلاب بود. سال‌هاي آخر جنگ بود، آقاي ناطق آمده بود كردستان، ما مي‌خواستيم مناطق جنگي در خاك عراق را نشانش بدهيم كه بچه‌ها چه كاركرده‌اند. ايشان وزير كشور بود. يكي از بچه‌ها گزارش عمليات‌ها را مي‌داد، مي‌گفت كه يك گردان توي فلان عمليات خرج شد. من به آقاي ناطق ‌گفتم شما منظور از خرج شد را كه توجه داريد؟ يعني اينها رفتند برنگشتند. درهمان زمان مسئولين جنگ مي‌گفتند براي اينكه جنگ را خوب پيش ببريم، پنج هزار فرمانده‌ و مدير مي‌خواهيم. من وقتي اين حرف‌ها را مي‌شنيدم همه‌اش ياد آن خاطره ظهيرنژاد مي‌افتادم كه جنگ يك كار تكنيكي و سازماني هم هست و فقط ايثار كافي نيست. اين نيروي ايثارگر را بايد مديريت كرد. آن نگراني‌ كه ظهيرنژاد داشت فوق‌العاده مهم بود. به نظرمن همان حرف‌هايي را كه ظهيرنژاد مي‌زد بچه‌هاي جنگ در آخر جنگ فهميده‌بودند. اخيرا عده‌اي مي‌گويند در اين 25 ساله نه چپ توانسته كشور را اداره كند نه راست فقط نظاميان و فرماندهان جنگ مي‌توانند. من مي‌پرسم كدام فرماندهان جنگ؟ آنها كه آخرش به اين رسيدند كه ادامه كار پنج هزار فرمانده و تكنولوژي مي‌خواهد؟ آيا آنها كارشان را خوب انجام دادند؟ آيا آن‌ها توانستند آن درياي عظيم بچه‌هاي ايثارگر بسيج را خوب مديريت كنند.
س- يك مقدار از خاطرات خانوادگي بگوييد.
حكايت بي‌وفايي‌هايي كه به آن‌ها شد، مفصل است. من همه را نمي‌گويم، چند نكته از خانواده‌ي خودمان را مي‌گويم. برادرهاي من مدرسه‌ علوي و دانشكده‌ي فني تهران مي‌رفتند، هر سه شهيد شدند. برادر بزرگم محمدرضا جلايي پور را كه سپاهي بود ترور كردند. برادر كوچكم هم آن موقع كه دانشگاه تعطيل شده بود به حوزه‌ علميه رفت. از همان جا به جبهه رفت و در عمليات بيت المقدس شهيد شد. وقتي جنازه‌اش را آوردند يك تكه پلاستيك و يك تكه گوشت بود. برادر بعدي حسين جلايي‌پور سال چهارم دانشكده‌ فني بود. در كربلاي چهار شهيد شد. (بعد از شهادت او هفت تا از هم كلاسي‌هاي او كه مدرسه مفيدي بودند آمدند خانه ما به پدر و مادرم تسليت گفتند و از همانجا به جبهه‌ها رفتند دو سه هفته بعد همه آنها شهيد شدند). وقتي برادرهايم شهيد شدند، چون پدرم خودش حرف مي‌زد ونيازي نبود ديگران درباره او صحبت كند، هر مهمان خارجي كه مي‌آمد خانواده‌ ما را مي‌بردند. جنگ كه تمام شد همه چيز تغيير كرد. ظاهراً به خانوادة شهيدي كه خودش سخنگوي خودش باشد علاقه‌اي نبود.
روي پدرم خيلي فشار بود، يواش يواش خورد شد. آقاي ناطق، كروبي و پسربزرگ آقاي هاشمي سراغ پدرم را مي‌گرفتند ولي بقيه تقريباً فراموش كرده بودند. سال 74 ايشان را براي عمل جراحي به انگلستان برديم، پولي كه مي‌خواست براي درمان تبديل كنه سه روز طول مي‌كشيد تا به بيمارستان برسد، او را از تخت بيمارستان در انگلستان پائين گذاشتند، گذاشتند كف زمين. تا اينكه اين پول رسيد و دوباره درمانش شروع شد. سفارت ما كاري نكرد.
همان موقع خبرهاي حمله به دانشكده پلي‌تكنيك به خاطرسخنراني دكتر سروش مي‌امد و بين بچه‌هاي انجمن اسلامي خارج از كشور بحث مي‌شد. حمله كرده‌ بودند درب سالن سخنراني را جوش داده بودند. پدر من با اين‌كه تحصيلات عالي نداشت ولي آدم روشني بود. مي‌گفت اين حمله كار لات‌هاي قديم تهران است (منظورش 28 مرداد بود). مي‌گفت مگر اين مخالفان دكتر سروش چهار تا آدم حسابي از خود در دانشگاه ندارند كه به جاي حمله و كتك زدن با او بحث كنند. البته دكتر سروش پدرش مغازه‌ عطاري توي خيابان اسمال بزاز نرسيده به ميدان شاه سابق (و ميدان قيام فعلي) داشت و پدرم آنها را مي‌شناخت. جلسات مذهبي دكتر سروش را رفته‌بود و وصيت كرده بود كه پائين خانه ما كه حسينيه است ايشان را دعوت كنيد. مي‌گفت ايشان يك اهل فضل و منبريي هست كه روي بحث‌هايش فكر مي‌كند و همينجوري حرف نمي‌زند. مي‌گفت تحصيل كرده‌ها به هر نوع تبليغ اسلامي توجه نمي‌كنند، روحاني بايد روي بحثش كاركند. وگرنه بحث‌ها با عقلِ جوون‌هاي امروز جور در نمي‌آيد.
س- روز 31 شهريور كه عراق حمله كرد شما كجا بوديد و چه كرديد؟
ج- من در ميدان شهر نقده روبروي درب فرمانداري بودم. عده‌اي از روستايي‌ها به خاطر نا امني‌ها جلوي فرمانداري جمع شده بودند. روي صندلي ايستاده بودم داشتم براي مردم صحبت مي‌كردم كه انقلاب اسلامي طرفدار ترك نيست، طرفدار كرد نيست، انقلاب مال همه است. درهمان حال كه براي مردم صحبت مي‌كردم ناگهان هواپيماهاي عراق را ديديم كه بالاي سرمان هستند، مردم همه فرار ‌كردند. هواپيماهاي جنگي را كه ديديم متوجه شديم جنگ شده است.
س- ولي قبل از اينكه فرودگاه را بزند در مرز خيلي عمليات ايذايي داشت.
ج- اولين تجربه‌اي كه من از جنگ عراق داشتم همين هواپيماهايي بود كه از روي ميدان شهر نقده رد شد و جمعيت فرار ‌كرد. يادم است هواپيماهاي عراق به فاصله‌ بيست سي متري از روي سر ما رد مي‌شدند و مانور مي‌دادند.
وقتي هم كه ارتش مي‌خواست در مرز پيرانشهر مستقر شود، سنگرهايي از قبل انقلاب ساخته بودند كه اسمش تمرچين بود. بعد از انقلاب ارتش از آنها عقب آمده بود و از پادگان دفاع مي‌كرد. وقتي ارتش مي‌خواست اينجا را بگيرد و سپاه كمكش مي‌كرد من به عنوان فرماندار شهر كل امكانات آتش نشاني و ... را بسيج كرده بودم. اُنجا هم حمله هواپيماهاي عراق خيلي بود. بالاخره ارتش مرز تمرچين را گرفت و مستقر شد.
س- شما بعد از نقده كجا رفتيد؟
بعد از نقده من حدود چهارسال و نيم فرماندار مهاباد بودم. سال 60 قضيه مهاباد خيلي اوج گرفت. دو تا خاطره دارم. يكي اينكه خبر ترور سادات در ايران پيچيده بود و مردم در سراسر كشور در ساعت 9 شب به اين خاطر به پشت بام‌ها رفتند و مثل دوران انقلاب الله اكبر مي‌گفتند. ولي سپاه اكثر نيروهايش را به جبهه‌هاي جنگ فرستاده بود و سپاه مهاباد نيرو كم داشت. لذا صداي الله اكبر بخاطر تعداد كم سپاهي‌ها صداي كمي بود. شهيد عرب ‌نژاد فرمانده سپاه به من زنگ زد و ما همه بچه‌هاي فرمانداري و آشپزها همه رفتيم بالاي پشت بام تكبير گفتيم آن هم با فريادهاي حسابي بلند. تا يك وقت حزب دموكرات فكر نكند كه داخل پايگاه سپاه نفرات كم است و به آن حمله كند. خاطره دوم يادم هست اولين برادرم كه شهيد شده بود من ديگر نتوانسته بودم براي تشييع جنازه به تهران بروم در همان مهاباد مانده بودم. مردم كرد و محترم و مهربان شهر در مسجد جامع و بزرگ شهر براي برادرم يك مجلس ختم گرفته بودند. داشتم سخنراني مي‌كردم كه ناگهان ديديم پيشمرگه‌هاي حزب دموكرات دور مسجد كمين كرده تيراندازي مي‌كنند. مردم از وسط سخنراني فرار كردند من هم با پاي برهنه از مسجد فرار كردم! خودم را با بدبختي به فرمانداري كه نزديك پادگان بود رساندم- ماشين فرمانداري را لِه كردند. از آنجا به بعد فهميدم كه فرماندار محافظ مي‌خواهد آقاي ناطق يك شورلت ضد گلوله كه مخصوص وزرا بود براي فرمانداري مهاباد فرستاد.
بعد معاون سياسي استانداري كردستان شدم. روي هم رفته ده سال در كردستان بودم. پنج شش سال آخر جنگ مناطق كردنشين هميشه درگيرمسئله جنگ بود كه اوجش حملات شيميايي صدام بود. آن حملات آثار وحشتناكي داشت. هر چه سوله و سالن ورزشي در كردستان بود به محيط‌هاي بهداشتي و مجهز به دوش تبديل كرديم. كساني را كه شيميايي مي‌شدند در آنجا شستشو مي‌داديم. آخرين سمت من فرمانده‌ پدافند شيميايي و اعلام سيستم آژير در كل شهرهاي كردستان بود. حدود ده هزار نفر در آن سالن‌ها شستشو داده شدند. به خاطر اين كه زود به آنها رسيديم، مجروحين شيميايي عمدتاً خوب مي‌شدند و به عمق بدنشان اثر نمي‌كرد. بعضي وقت‌ها كه كردها با حمله عراق كه شيميايي مي‌شدند هيچ‌كس به طرف آن‌ها نمي‌رفت، جنازه‌شان را دست نمي‌زدند. خودمان مي‌رفتيم آنها را جمع وجورمي‌كرديم. يكي از فرماندارهاي ما خودش در همين كارها شيميايي شد.
نكته جالب اينكه به رغم اين اوضاع احوال من به اندازة ده تا كتاب گزارش از وضعيت منطقه براي مسؤلان كشور تنظيم كردم و مي‌فرستادم. شعار كليدي ما در كردستان اين بود «فتح الفتوح در كردستان فتح القلوب كردها است». همين آقاي سروش را چند بار به كردستان دعوت كرديم و سخنراني كرد. نوارهاي او را همين بچه‌ها اعزامي به كردستان پياده مي‌كردند و بعد اينها كتاب شد. من براي بچه‌هاي اعزامي به كردستان (خصوصاً بچه‌هاي آموزش و پرورش) خلاصة كتاب جامعة باز و دشمنانش (اثر پوپر) را تدريس مي‌كردم.
س- يكي از مسائلي كه در منطقه كردستان مطرح است اختلافات فرقه‌اي و شيعه و سني بوده، شما در آن وضعيت چه برخوردي با اين مسئله داشتيد؟
ج- تا جايي كه به ياد دارم بچه‌هاي انقلاب اصلا اهل اين نوع اختلافات نبودند. اصلاً اغلب بچه‌هاي انقلاب و جنگ يك بار اين آقاي مصباح را در جبهه‌ها نديدند. ما چندين بار آقاي طاهري، امام جمعه اصفهان، را ديديم. آن موقع فقط عدة كمي از بچه‌ها آقاي مصباح را مي‌شناختند، آن هم بعنوان يك روحاني ضد شريعتي. اين مسائل بعدها راه افتاد. مهم‌ترين مسئله براي ما بچه‌ها مسلمان دفاع از كشور بود و اينكه زندگي عادي به كردستان برگردد و در اوج ناامني‌ها دولت به مردم كرد خدمات دهد. من در جاي ديگري بحث كرده‌ام كه كردستان ايران اساساً با كردستان عراق و تركيه تفاوت دارد. (دولت در كردستان دنبال امنيت و خدمت به مردم كرد بود. حزب دموكرات و كومله دنبال جنگ با دولت بود.) ما در همان كردستان كه بوديم هر مسؤلي كه مي‌آمد روي چرايي تداوم جنگ پس از خرمشهر با او راحت بحث مي‌كرديم.
س- الآن كه اسناد منتشره مي‌گويند خود امام هم مخالف ورود به خاك عراق بوده‌است.
ج- نقش آقاي هاشمي رفسنجاني هم در قبولاندن قطعنامه 598 خيلي مهم بود كه خيلي‌ها ناديده مي‌گيرند. اين را هم قبول ندارم كه مسائل جنگ را ناشي از يك نفر ببينيم. فضايي بود كه كل آن جو را بايد درنظربگيريم. گاهي جواني كه اصلا جنگ را نديده مي‌گويد كه فلاني جوان‌هاي ما را به كشتن داده‌است. اينها حرف‌هاي سطحي است. بحث جنگ به يك فضاي آزاد تحليلي نياز دارد.
س- در هر كشوري جنگ‌هايي براي دفاع از كشور و منافع ملي بوده كه در تاريخ و مناسبات اجتماعي به آنها ارج مي‌نهند، از رزمندگانشان به نيكي ياد مي‌كنند و احترام مي‌گذارند. ضمن اينكه هر جنگي آسيب‌هاي اجتماعي خودش را هم دارد. ولي در كشور خودمان شاهد هستيم كه اين نسلي كه دارد مي‌آيد نه تنها نگاه مثبتي در مورد جنگ ندارد بلكه ديد خيلي منفي‌اي هم دارد. اين مسئله جاي بحث و ريشه‌يابي دارد.
ج- اين بخش از جمعيتي كه شما مي‌گوييد متأسفانه حتي چنين تصوري درباره انقلاب هم دارند. فكر مي‌كنم يكي از دلايل مهمش سوءاستفاده‌اي است كه در صحنه‌‌هاي رسمي سياسي از بچه‌هاي جنگ و انقلاب شد و مي‌شود. آنها هم درعكس‌العمل مي‌گويند اگر انقلابي‌گري و ايثارگري اين است كه ما در رفتار آقايون مي‌بينيم ما نخواستيم.
س- اقاي جلايي پور در جامعه چنين انعكاس داده‌شده كه بچه‌هاي جبهه بيشتر احساسي و شعاري بوده‌اند و كمتر اهل درايت و تدبير و فكربوده‌اند و فقط اطاعت و عمل مي‌كردند. درحالي كه شواهد نشان مي‌دهد آن زمان درميان بچه‌هاي جبهه صاحبنظراني داشتيم كه دربرابرخط رسمي كه در جنگ عمل شد نظرات ديگري داشته‌اند و دراين باره بحث و گفت‌وگومي‌كرده‌اند، شما چه تجربه‌اي در اين زمينه داريد؟
ج- در دهه‌ اول انقلاب اين بساطي كه بعداً راه افتاد، نبود. بين بچه‌ها كلي اختلاف نظر بود، انتقاد و اعتراض بود، سر هم داد مي‌زدند. من يادم است در شوراي تامين داد مي‌زديم كه چرا اين كار شده، چرا اين كار نشده؟ اين اختلافات به شوراي امنيت در تهران مي‌كشيد. نماينده از تهران مي‌آمد براي رسيدگي. بحث ماست مالي كردن نبود. وقتي از جنگ فاصله گرفتيم، تبليغات رسمي چيز ديگري را القا مي‌كند. ببينيد همان پذيرفتن قطعنامه توسط امام خيلي كار مهمي بود. آن آخرهاي جنگ وضع پنج استان مرزي ايران در خطر بود. آقاي مهندس موسوي به استاندارما مي‌گفت خودت بايد بروي جبهه و كساني را كه در جبهه مي‌ايستند و فرار نمي‌كنند، همان جا تشويق كني، به استاندار متوسل شده بود. در آن فضا بود كه امام آن كار بزرگ را كرد و قطعنامه را پذيرفت، پنج تا استان از زير تجاوز مستقيم صدام بيرون آمد. بعد از آتش‌بس وقتي دوباره صدام حمله كرد، امام دوباره مردم را بسيج كرد و خيلي‌ها هم به جبهه رفتند و اصلاً فضا عوض شد.
س – دربرابر اين سئوال كه بعضي مي پرسند چرا اين تصميم بعد از خرمشهرگرفته نشد شما چه جوابي مي‌دهيد؟
ج- به نظر من يكي از دلايلش فضاي ايدئولوژيك حاكمي بود كه از سوي صدا و سيما تبليغ مي‌شد. يعني فضايي بود كه بچه‌ها بين خودشان بحث مي‌كردند ولي نمي‌شد بحث را در فضاي عمومي انجام بدهيد. اين كار جرئت مي‌خواست. آخر آقاي هاشمي جرأت اين كار را پيدا كرد. البته امام هم واقعاً تصميم گرفت.
بعد از جنگ خيلي‌ها هوس كردند كه آن فضاي كاريزماتيك و ايثارگري را دوباره بطور مصنوعي بازسازي كنند، اما نشد. آخر آن موقع زمان جنگ بود. در همين چند ساله هم كه آقاي خاتمي آمد، بعضي‌ها دوست داشتند براي مخالفت با فضاي اصلاحات آن فضاي كاريزماتيك را دوباره درست كنند. شما ببينيد چقدر جنازه شهداي جنگ را اينور آنور مي‌چرخاندند. زمان جنگ اصلاً همه ايثارگري‌ها صادقانه بود و مصنوعي نبود. ريش‌ها و ريشه‌ها يكي بود.
س- ولي در فضاي جنگ هم نظرات مخالف نظررسمي اعلام مي‌شد مثلا در رابطه با ادامه جنگ نهضت آزادي و ديگران نظرات مكتوب منتشرمي‌كردند.
ج- بله، ولي براي بعضي خوشايند نبود. بعضي از بچه‌ها در جنگ بودند كه من به آن‌ها مي‌گفتم بچه‌هاي ستادي، اينها در جبهه درگيرنمي‌شدند، ولي ادعايشان از بچه‌هايي كه در خط بودند بيشتر بود و در جلسات از بچه‌هاي تو جبهه راديكال‌تر بودند. هنوز هم هست. كسي كه آن موقع از رفتن خط مقدم پرهيزمي‌كرد، بعد از جنگ در شهر و اداره چپيه انداخت و به جبهه‌اي بودن افتخار مي‌كرد. اين بازي‌ها در زمان جنگ كمتر بود. شما يادتان باشد سازمان بسيج براي بالا بردن سيستم دفاعي كشور بود. ولي ببينيد يك عده علاقه دارند اين سازمان را براي كنترل انتخابات استفاده كنند. اصلاً زمان جنگ اين بازي ها نبود.
س- برادرهاي شما چه تيپي بودند كه به جبهه رفتند؟
ج – برادرانم خيلي متدين بودند. برادر بزرگم در مغازه‌ پدرم در بازار كار مي‌كرد، كاسب موفق بازار بود و تازه هم ازدواج كرده بود. ولي وقتي جنگ شد همه چيزش را رهاكرد و رفت. در حصر آبادان اول با نيروهاي داوطلب شهيد چمران رفت. شش ماه هم آنجا بود. وقتي برگشت ديگر به مغازه نرفت. رفت در سپاه مشغول شد. انتخاب بزرگي بود. خوش تيپ،‌ ورزشكار بود. هيچكس در فاميل و رفقا نمي‌توانست مچ دست او را بزند، سرشار از صداقت و فداكاري بود، با ده‌ها خانوادة فقير سر و كار داشت و كمك مي‌كرد. تازه ازدواج كرده بود و همه چيز هم داشت، خانه، ماشين، امكانات همه برايش بي‌ارزش شد. روز پنج مهرسال 60 كه عضو سپاه بود وقتي از سپاه بيرون مي‌آمد، بچه‌هاي مجاهدين‌خلق ترورش كردند. اولين برادر من اين جوري شهيد شد. مي‌خواهم بگويم كه خيلي از بچه‌هاي سپاه اين تيپي بودند، يعني انتخابي و آگاهانه براي جنگ رفتند، اجباري نبود زوركي نبود، رياكارانه نبود، حضور بچه‌ها در نهادها و سپاه و دفاع در جنگ اصلا تحميلي يا به زور تبليغات گوش‌كَر كُن نبود. اصلاً مثل حالا نمايش ايثار كردن «دكان» نشده بود. اين برادرم با اينكه مجاهدين خلق ترورش كردند، موقعي كه بين بني صدر و حزب اختلاف شده‌بود و قضاياي سي خرداد، اصلا اهل دعوا و بزن و بگير نبود. با طرفدارهاي بني صدر بحث مي‌كرد. كتاب مي‌خواند، كتاب‌هاي مطهري، شريعتي، كتاب‌هاي آن زمان سروش را مي‌خواند. آن موقع 24 سالش بود. اغلب دانشجوها و اين تيپ بچه‌ها آزادانه و آگاهانه اين نهادهاي انقلابي را را انداختند. برارد دومم اهل خودسازي بود، اصلاً غيبت نمي‌كرد. اهل تحجد بود. حسابي روي حركت جوهري فلسفة ملاصدرا كار كرده بود. برادرم سومم ميانِ بچه‌هاي مدرسه مفيد و بچه‌هاي دانشكده فني بعنوان يك فرد اخلاقي و خون گرم مشهور بود.
س- مادر با اين مصيبت‌ها چه كرد؟
ج- مادرم بعد از شهادت سه برادرم، 6 سال با مريضي پدرم دست بگريبان بود. با اينكه پدرم پهلوان زنگي تهران بود و ميل چهل كيلوئي در زور خانه بلند مي‌كرد. بعد از شهادت سه فرزندش، يواش يواش افتاد و با همه زحماتي كه مادرم و خواهرم و من، پس از شش سال كشيديم فوت كرد. تا لحظه‌ آخري كه جان مي‌داد با روي باز خدا جون، خدا جون مي‌گفت. بعد از فوت پدرم ماردم سكته مغزي كرد و مدت 8 سال نصف بدنش فلج شد ولي عقلش خوب كار مي‌كرد. تا آخري كه زنده بود با دل شكسته خوب بحث مي‌كرد. من فقط توانستم با كمك خانواده درسم را تا انتهاي دكترا در لندن ادامه بدهم.
بعد از گرفتن دكترا من به جايي كه بيايم از موقعيتم استفاده كنم و در زمان شهيد فروشي خودم را در پيش آقايون جاكنم، اول دنبال تأسيس يك دانشكدة خصوصي رفتم نشد و بعد دنبال تأسيس يك روزنامه رفتم. بعد از سال 76 كه خاتمي آمد با همكاري همين آقاي بورقاني كه زمان جنگ در ستاد تبليغات جنگ بود امتياز روزنامه جامعه را گرفتم. روزنامه‌اي باز كرديم كه به آزاديِ نخبگان فكري احترام مي‌گذاشت. مشروب فروشي و كاباره كه باز نكرده بوديم. درب روزنامه را كه بستند و ما را هم كه دستگير كردند. در دادستاني يك سيد مجيد بود وقتي به او گفتم چرا اينجوري ما را مي‌گيري يك پس گردني به من زد! بعدها خيلي به مادرم برخورد. هيچ وقت يادم نمي‌رود، مي‌گفت حميد ما چي مي‌خواستيم چي‌شد! ببين ما گير كي‌ها افتاديم. هميشه مي‌پرسيد حميد اينها چي مي‌گَن. اينها زمان جنگ كجا بودند.
بعد از تعطيلي روزنامه سند خانه ما را آقاي مرتضوي گرو نگهداشته و هنوز هم نداده. مادرم تا وقتي كه فوت كرد از اينكه بچه‌هايش رفتند و براي اسلام و كشور شهيد شدند هيچ وقت پشيمان نشد. ولي از اين مدعيان پس از جنگ خيلي دلخور بود. براي بچه‌هايش خيلي زحمت كشيده بود. براي اينكه ما را مدرسه‌ علوي بگذارد كه آن موقع خيلي گران بود، فرش‌هاي خانه را گروي بانك مي‌گذاشت. ما پنج شش نفر بوديم خرج زياد بود. با مشكلات مثل يك شير زن مبارزه مي‌كرد. بچه‌هايش يكي يكي شهيد شدند هيچ وقت افسوس نخورد، خواهرم با شوهرش دوران جنگ چهار پنج سال در منطقه جنگي اهواز بود. ولي بعد از جنگ مادرم خيلي دلخور بود. مي‌گفت ما چه مي‌خواستيم چه شد. در زندان جواني ريشش هنوز در نيامده بود از من بازجويي مي‌كرد و به من مي‌گفت دهان شما ضد انقلاب‌ها را خُرد مي‌كنيم. وقتي اين قصه‌ها را براي مادرم مي‌گفتم اشك مي‌ريخت و به اينها مي‌خنديد.
س- برادرتان بچه دارد؟
ج- از برادر اول يك دختر هست كه اخيرا ازدواج كرد. دانشجوي همين دانشگاه تهران است. او هم جامعه‌شناسي مي‌خواند.
س- احتمالا پدرش را به ياد نمي‌آورد.
ج- نه وقتي به دنيا آمد برادرم شهيد شده بود. خيلي جالب است مادرم هميشه از همسر برادرم تعريف مي‌كرد (او هم خواهر شهيد است) و خودش پيشقدم شد تا او ازدواج كند، برايش خواستگاري رفت، شوهرش هم خيلي مرد خوبي است. او هم برادر دو شهيد است. ولي هيچكدام از اين‌ها از شهدا «دكان» باز نكرده‌اند تا توي سَرِ مردم بزنند. همه اينها دو دفعه به خاتمي رأي دادند و در انتخابات اخير به معين و هاشمي رأي دادند.
س- در رابطه با جانبازهاي شيميايي با توجه به اينكه شما در آن منطقه بوديد، خاطره‌ خاصي داريد؟
ج- چيزي كه خيلي دل آدم را مي‌سوزاند، برخوردي بود كه با داود كريمي كردند. داود كريمي از بنيان‌گذاران سپاه بود. سال اول كه وضع كردستان ناجور بود. من با چند تا از بچه‌ها سپاه خيلي ارتباط داشتم. يكي شهيدان باكري در اروميه بود يكي شهيد بروجردي بود يكي هم همين حاج داوود بود. اينقدر قضايا را قشنگ تحليل مي‌كرد.اما بعد از جنگ چون آدم چند رنگي نبود و كسي نبود كه به آقاي منتظري اهانت كند موردبي‌مهري قرارگرفت. كارش به زندان كشيد. آخرش با آن وضع ناجور شهيد شد.
س- مثل ايشان حالا هم هستند بچه‌هايي كه لحظه به لحظه زجر مي‌كشند، روي تخت‌ درد مي‌كشند، بي‌وفايي‌ها را هم شاهدند. آنها كه مدعي هستند و مسائل را وارونه جلوه مي‌دهند مي‌بينند و اين زجر مضاعفي است كه مي‌كشند. چندسال پيش از آقاي پروازي پرسيدم اينها كه براي جنگ سروصدا مي‌كنند آيا واقعا نماينده‌ جبهه هستند؟ ايشان گفت اينها ده درصد جريان هستند كه غوغا مي‌كنند، نود درصد خاموش‌ها هستند.
ج- اينها مظلوم‌اند. همين آقاي پروازي روحاني بچه‌هاي اعزامي از مدرسه مفيد به جبهه‌ها بود. به آنها درس اخلاق مي‌داد.
من درباره خانواده خودم شاهد بي‌وفايي بودم. مادرم را چهل و يك بار بيمارستان برديم، يك بار نگفتند كدام بيمارستان مي‌بريد؟ چقدر خرج دارد؟ ولي يك دكترهايي بودند مثل دكتر ترقي كروات هم ميزدند ولي از مادر خودش بهتر از مادر من مواظبت مي‌كرد هيچ ادعايي هم نداشت. اين آخري‌ها دكتر سالاري‌فرد حدود 8 ماه زحمت كشيد كه مادر من كمتر رنج بكشد. هيچ ادعايي نداشت من بعداً فهميدم كه از دكترهاي زمان جنگ بوده.
س- اين پديده اجتماعي چگونه بايد سامان يابد؟ مردم هم كمي بي توجه شده‌اند.
ج- خوب اين يك بحث اساسي است جاي بخشش توي اين مصاحبة خاطراتي نيست. ولي به نظر من دو نكته مهم است. يكي ميراث ايثار و شهادت را برخي دكان نكنند. دوم اينكه بايد براي تغييرات اجتماعي هميشه به «اصلاحات» فكر كرد راه «انقلاب» راه پر هزينه‌اي است. تازه ايران خوش شانس بوده كه انقلابش پيروز شده.
من مدتي است كه يك تحقيقي را دارم انجام مي‌دهم اين كه چرا در جامعه‌اي كه انقلاب كرده و جنگي بزرگ پشت سرگذاشته، اين همه در آن صداقت و ايثار بوده، چرا بايد دومليون تا پنج مليون معتاد داشته باشيم؟ شما يادتان باشد متأسفانه جامعه ما ترياكي‌ترين جامعه جهان است. انقلابيون دنبال الهي، اخلاقي شدن جامعه بودند چرا بايد جامعه اين همه معتاد داشته باشد. در همين بررسي متوجه شدم كه بعضي از همان بچه‌ها گرفتار اين معضل اعتياد هستند، دل آدم مي‌سوزه. يكي از خدمت‌هاي بزرگي كه مي‌شود به كشور و همين بچه‌هاي جنگ كرد اين است كه يك فضاي نقد صادقانه فراهم بشود كه همه‌ اين مسائل به بحث‌ گذاشته شود. شما ببينيد الآن به جاي بحث‌هاي اساسي يك عده دنبال اين افتاده‌اند كه به نام اسلام، انقلاب و شهيد وجه «جمهوريت» جمهوري اسلامي را كاملاً تعطيل كنند و يك «دولت اسلامي» تشكيل دهند. آخر بابا اگر هم مي‌خواهيد اين كارها را بكنيد اقلاً ديگر دست از سر شهدا و رزمندگان خالص و صادق برداريد. شهدايي كه ما مي‌شناختيم دنبال «جمهوري اسلامي» بودند نه «دولت اسلامي».


   پايان خبر

تماس با ما | درباره ما | وب لاگ ما | [mail dot emrooz at gmail dot com]
Sitemap