گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان..... هزار باده ناخورده در رگ تاك است


اخبار روز  

معرفي سايت
کليپ «دوباره مي‌سازمت وطن»...ستاد نسیم

پایگاه خبری ستاد انتخاباتی دکتر مصطفی معین

وبلاگ شخصی دکتر معین

انجمن دفاع از حقوق زندانیان

سایت رسمی دکتر سروش

پایگاه خبری رویداد

سایت رسمی دکتر کدیور

پایگاه اطلاع رسانی خانه احزاب ايران

سایت مشترک عطاالله مهاجرانی وجمیله کدیور

روزنامه اقبال

انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ایران

نسیم؛نسل سومی های یاور معین

سایت اندیشه وران کرد

پایگاه خبری میزان

وبنوشته های سیدمحمدعلی ابطحی

روزنامه اینتر نتی روز

کاریکاتورهای هادی حیدری

پرشین نیوز

روزنامه ایران

از این روزها ...وبسایت شخصی سعید شریعتی

وبلاگ گروهی جمعی از زنان اصلاح طلب

روزنامه اینترنتی ایران ما

ایسنا... خبرگزاری دانشجویان ایران

روزنامه اطلاعات

هفته نامه سیروان

روزنامه شرق

سایت رسمی عمادالدین باقی

خبرگزاری کار ایران

وبلاگ اختصاصی احمد شیرزاد

وبلاگ مهر...وبنوشته های علی مزروعی

خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران

پایگاه خبری تبریز نیوز

پایگاه خبری نثرما(اصفهان)

خبرگزاری میراث فرهنگی

سینا خبرگزاری جامعه جوانان ایرانی

پایگاه خبری خلیج فارس

روزنامه همبستگی

روزنامه اعتماد

روزنامه آفتاب یزد

جستجو
   
مقالات

  پیام خاتمی به کنفرانس بین المللی گفت و گوی میان فرهنک ها و تمدنها در اسپانیا


  هزینه های یک اظهار نظر


  سخنان آقای احمدی نژاد در آستانه روز قدس


  خدا و انسان معاصر(1)*


  ويژگي جامعه و دولت در انتخابات نهم*


  اتحاد،مسأله اين است


  هند؛ ديپلماسي در شرايط بحران


  فساد مالي "ارزشي ها" توطئه آمريکاست...


  دولت غير پاسخگو


  خاطراتي از يك سفرمعنوی


تريبون

  دولت پاسخگو- دولت عوام‌زده


  براي گنجي چه مي توان كرد؟


  اهميت سرمايه‌گذاري در كشور


  انرژي هسته‌اي ... آري، نه!!!


  علي و خوارج


  شيعه‌ علي بودن


  چند پرسش درباره نظارت مجمع تشخيص مصلحت بر قواي سه گانه


  داستان شب نوزدهم


  چگونه بر قلدرها غلبه كنيم؟


  هراس از دولت در سايه؟


 

   تاريخ و زمان ورود خبر : 11:27:58 - 4/8/84
علي و خوارج Print This Page!!!

مشارکت-مرتضی مطهري:در ايام سالگرد شهادت امام متقين و اسوه عدالت علي‌بن ابيطالب (ع) درس‌آموزي از سيره علوي مي‌تواند بهترين ره توشه ما از اقتدا به او باشد. در اين مسير و با توجه به شرايط كنوني جامعه نحوه عمل آن امام را با «خوارج» مرور مي‌كنيم، و البته براي اينكه اين مرور خالي از حرف و حديث و حب و بغض باشد به بازنوشت آنچه استاد شهيد آيت‌الله مطهري در دو كتاب «جاذبه و دافعه علي عليه‌السلام» و «سيري در نهج‌البلاغه» آورده است، مي‌پردازيم به اميد آنكه بر همه آناني كه ادعاي دينداري و رهروري راه علي را دارند درس‌آموز و مؤثر باشد.

ناكثين و قاسطين و مارقين
علي در دوران خلافتش سه دسته را از خود طرد كرد و با آنان به پيكار برخاست: اصحاب جمل كه خود آنان را ناكثين ناميد، و اصحاب صفين كه آنها را قاسطين ناميد، و اصحاب نهروان يعني خوارج كه خود آنها را مارقين مي‌خواند. «پس چون به امر خلافت قيام كردم طائفه‌اي نقض بيعت كردند، جمعيتي از دين بيرون رفتند، و جمعيتي از اول سركشي و طغيان كردند.» (نهج‌البلاغه، خطيه شقشقيه، 3)
ناكثين از لحاظ روحيه پول‌پرستان بودند، صاحبان مطامع و طرفدار تبعيض. سخنان او (امام علي) درباره عدل و مساوات بيشتر متوجه اين جمعيت است.
اما روح قاسطين روح سياست وتقلب و نفاق بود، آنها مي‌كوشيدند تا زمان حكومت را در دست گيرند و بنيان حكومت و زمامداري علي را در هم فرو ريزند. عده‌اي پيشنهاد كردند امام با آنها كنار آيد و تا حدودي مطامعشان را تأمين كند، اما او نپذيرفت زيرا كه او اهل اين حرف‌ها نبود. او آمده بود كه با ظلم مبارزه كند نه آنكه ظلم را امضا كند. و از طرفي معاويه و تيپ او با اساس حكومت علي مخالف بودند، آنها مي‌خواستند كه خود مسند خلافت اسلامي را اشغال كنند. و در حقيقت جنگ علي با آنها جنگ با نفاق و دورويي بود.
دسته سوم كه مارقين هستند روحشان روح عصبيت‌هاي ناروا و خشكه مقدسي‌ها و جهالت‌هاي خطرناك بود. علي نسبت به همه اينها دافعه‌اي نيرومند و حالتي آشتي‌ناپذير داشت.
يكي از مظاهر جامعيت و انسان كامل بودن علي اين است كه در مقام اثبات و عمل با فرقه‌هاي گوناگون و انحرافات مختلف روبه‌رو شده است و با همه مبارزه كرده است. گاهي او را در صحنه مبارزه با پول ‌پرست‌ها و دنياپرستان متجمل مي‌بينيم، گاهي هم در صحنه مبارزه با سياست پيشه‌‌هاي ده رو و صد رو، و گاهي با مقدس نماهاي جاهل و منحرف.
بحث خود را معطوف مي‌داريم به دسته اخير يعني خوارج. اينها، ولو اينكه منقرض شده‌اند اما تاريخچه‌اي آموزنده و عبرت‌انگيز دارند. افكارشان در ميان ساير مسلمين ريشه دوانيده و در نتيجه در تمام طول اين چهارده قرن با اينكه اشخاص و افرادشان و حتي نامشان از ميان رفته است ولي روحشان در كالبد مقدس نماها همواره وجود داشته و دارد و مزاحمي سخت براي پيشرفت اسلام و مسلمين به شمار مي‌رود.

پيدايش خوارج
خوارج يعني شورشيان، اين واژه از «خروج» به معناي سركشي و طغيان گرفته شده است. پيدايش آنان در جريان حكميت است. در جنگ صفين در آخرين روزي كه جنگ داشت به نفع علي خاتمه مي‌يافت، معاويه با مشورت عمرو عاص دست به يك نيرنگ ماهرانه‌اي زد، او ديد تمام فعاليت‌هاي و رنج‌هايش بي‌نتيجه مانده و با شكست يك قدم بيشتر فاصله ندارد، فكر كرد كه جز با اشتباهكاري‌ راه نجات نمي‌يابد، دستور داد قرآن‌ها را بر سر نيزه بلند كنند كه مردم! ما اهل قبله و قرآنيم، بياييد آن را در بين خويش حكم قرار دهيم. اين سخن تازه‌اي نبود كه آنها ابتكار كرده باشند، همان حرفي است كه قبلاً علي گفته بود و تسليم نشدند و اكنون هم تسليم نشده‌اند، بهانه‌ايست تا راه نجات يابند و از شكست قطعي خود را برهانند.
علي فرياد برآورد بزنيد آنها را، اينها صفحه و كاغذ قرآن را بهانه كرده مي‌خواهند در پناه لفظ و كتاب قرآن خودشان را حفظ كنند و بعد به همان روش ضد قرآني خود ادامه دهند. كاغذ و جلد قرآن در مقابل حقيقت آن، ارزش و احترامي ندارد، حقيقت و جلوه راستين قرآن منم، اينها كاغذ و خط را دستاويز كرده‌اند تا حقيقت و معني را نابود سازند.
عده‌اي از نادان‌ها و مقدس نماهاي بي‌تشخيص كه جمعيت كثيري را تشكيل مي‌دادند با يكديگر اشاره كردند كه علي چه مي‌گويد؟ فرياد برآوردند كه با قرآن بجنگيم؟! جنگ ما به خاطر احياء قرآن است آنها هم كه خود تسليم قرآنند پس ديگر جنگ چرا؟ علي گفت من نيز مي‌گويم به خاطر قرآن بجنگيد، اما اينها با قرآن سر و كار ندارند، لفظ و كتابت قرآن را وسيله حفظ جان خود قرار داده‌اند...
اما ناداني و بي‌خبري همچون پرده‌اي سياه جلو چشم عقلشان را گرفت و از حقيقت بازشان داشت، گفتند ما علاوه بر اينكه با قرآن نمي‌جنگيم، جنگ با قرآن خود منكري است و بايد براي نهي از آن بكوشيم و با كساني كه با قرآن مي‌جنگند بجنگيم. تا پيروزي نهايي ساعتي بيش نمانده بود، مالك اشتر كه افسري رشيد و فداكار و از جان گذشته بود، همچنان مي‌رفت تا خيمه فرماندهي معاويه را سرنگون كند و راه اسلام را از خارها پاك نمايد، در همين وقت اين گروه به علي فشار آوردند كه ما از پشت حمله مي‌كنيم، هر چه علي اصرار كرد اما آنها بر انكارشان مي‌افزودند و بيش از آن لجاجت مي‌كردند.
علي براي مالك پيغام فرستاد جنگ را متوقف كن و خود از صحنه برگرد. او به پيام علي جواب داد كه اگر چند لحظه‌اي را اجازتم دهي جنگ به پايان رسيده و دشمن نيز نابود گشته است.
خوارج شمشيرها را كشيدند كه يا قطعه، قطعه‌ات مي‌كنيم يا بگو برگردد. علي باز پيام فرستاد كه اگر مي‌خواهي علي را زنده ببيني جنگ را متوقف كن و خود برگرد. او برگشت و دشمن شادمان كه نيرنگش خوب كارگر افتاد ...
استاد مطهري با شرح ماجراي حكميت و سرانجام آن مي‌افزايد: آمدند پيش علي كه نفهميديم و تن به حكميت داديم، هم تو كافر گشتي و هم ما، ما توبه كرديم تو هم توبه كن، ... و وقتي علي پاسخ داد چيزي كه در اسلام مشروع است چگونه آن را گناه قلمداد كنم كه مرتكب نشده‌ام، به آن اعتراف كنم، از اينجا جرياني شكل گرفت و به عنوان يك فرقه مذهبي دست به فعاليت زدند، در ابتدا يك فرقه ياغي و سركش بودند و به همين جهت «خوارج» ناميده شدند ولي كم‌كم براي خود اصول عقايدي تنظيم كردند و حزبي كه در ابتدا فقط رنگ سياست داشت، تدريجاً به صورت يك فرقه مذهبي درآمد و رنگ مذهب به خود گرفت. «خوارج» بعدها به عنوان طرفداران يك مذهب، دست به فعاليت‌هاي تبليغي حادي زدند. كم‌كم به فكر افتادند كه به خيال خود ريشه مفاسد دنياي اسلام را كشف كنند، به اين نتيجه رسيدند كه عثمان و علي و معاويه همه بر خطا و گناهكارند و ما بايد با مفاسدي كه به وجود آمده مبارزه كنيم امر به معروف و نهي از منكر نماييم. لهذا مذهب «خوارج» تحت عنوان وظيفه امر به معروف و نهي از منكر به وجود آمد.
وظيفه امر به معروف و نهي از منكر قبل از هر چيز دو شرط اساسي دارد: يكي بصيرت در دين و ديگري بصيرت در عمل. بصيرت در عمل لازمه دو شرطي است كه در فقه از آنها به «احتمال تأثير‌» و «عدم ترتيب مفسده» تعبير شده است و مآل آن برخاست دادن منطق است در اين دو تكليف.
«خوارج» نه بصيرت ديني داشتند و نه بصيرت عملي، مردمي نادان و فاقد بصيرت بودند بلكه اساساً منكر بصيرت در عمل بودند زيرا اين تكليف را امري تعبدي مي‌دانستند و مدعي بودند بايد با چشم بسته انجام داد.

اصول عقايد خوارج
ريشه اصلي خارجي‌گري را چند چيز تشكيل مي‌داد:
1-تكفير علي و عثمان و معاويه و اصحاب جمل و اصحاب تحكيم-كساني كه به حكميت رضايت دهند- عموماً، مگر آنان كه به حكميت رأي داده و سپس توبه كرده‌اند.
2-تكفير كساني كه قائل به كفر علي و عثمان و ديگران كه يادآور شديم نباشند.
3-ايمان تنها عقيده قلبي نيست، بلكه عمل به اوامر و ترك‌ نواحي جزء ايمان است، ايمان امر مركبي است از اعتقاد و عملي
4-وجوب بلاشرط شورش بر والي و امام ستمگر مي‌گفتند امر به معروف و نهي از منكر مشروط به چيزي نيست و در همه جا بدون استثناء بايد اين دستور الهي انجام گيرد.
اينها به واسطه اين عقايد صبح كردند در حالي كه تمام مردم روي زمين را كافر و همه را مهدور الدم و مخلد در آتش مي‌دانستند.
شعار يا روح؟
بحث از «خارجي‌گري» و «خوارج» به عنوان يك بحث مذهبي، بحثي بدون مورد و فاقد اثر است، زيرا امروز چنين مذهبي در جهان وجود ندارد. اما در عين حال بحث درباره «خوارج» و ماهيت كارشان براي ما و اجتماع آموزنده است، زيرا مذهب خوارج هر چند منقرض شده است اما روحاً نمرده است، روح «خارجي‌گري» در پيكر بسياري حلول كرده است ... ارزش بحث درباره «خوراج» از همين منظر است. ما بايد بدانيم علي چرا آنها را «دفع» كرد، يعني چرا جاذبه علي آنها را نكشيد و برعكس، دافعه او آنها را دفع كرد؟
مسلماً چنان كه بعداً خواهيم ديد تمام عناصر روحي كه در شخصيت «خوارج» و تشكيل روحيه آنها مؤثر بود از عناصري نبود كه تحت نفوذ و حكومت دافعه علي قرار گيرد. بسياري از برجستگي‌ها و امتيازات روشن هم در روحيه آنها وجود داشت كه اگر همراه يك سلسله نقاط تاريك نمي‌بود آنها را تحت نفوذ و جاذبه علي قرار مي‌داد، ولي جنبه‌هاي تاريك روحشان آن قدر زياد بود كه آنها را در صف دشمنان علي قرار داد.

دموكراسي علي
اميرالمؤمنين با «خوارج» در منتهي درجه آزادي و دموكراسي رفتار كرد. او خليفه است و آنها رعيتش، هر گونه اعمال سياسي برايش مقدور بود اما او زندانشان نكرد و شلاقشان نزد و حتي سهميه آنان را از بيت‌المال قطع نكرد، و به آنها نيز همچون ساير افراد مي‌نگريست. اين مطلب در تاريخ زندگي علي عجيب نيست اما چيزيست كه در دنيا كمتر نمونه دارد.
«خوارج» در همه جا در اظهار عقيده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقيده آزاد با آنان روبه‌رو مي‌شدند و صحبت مي‌كردند، طرفين استدلال مي‌كردند، استدلال يكديگر را جواب مي‌گفتند.
شايد اين مقدار از آزادي در دنيا بي‌سابقه باشد كه حكومتي با مخالفين خود تا اين درجه با دموكراسي رفتار كرده باشد. مي‌آمدند در مسجد و سخنراني و خطابه علي پارازيت ايجاد مي‌كردند، روزي اميرالمؤمنين بر منبر بود، مردي آمد و سؤالي كردف علي با بالبديهه جواب گفت، يكي از خارجي‌ها از بين مردم فرياد زد: قاتله الله ما افقهه (خدا بكشد اين را، چقدر دانشمند است)، ديگران خواستند متعرضش شوند اما علي فرمود رهايش كنيد او به من تنها فحش داد.
«خوارج» در نماز جماعت به علي اقتدا نمي‌كردند زيرا او را كافر مي‌پنداشتند، به مسجد مي‌آمدند و با علي نماز نمي‌گذاردند و احياناً او را مي‌آزردند...

قيام و طغيان خوارج
خارجي‌ها در ابتدا آرام بودند و فقط به انتقاد و بحث‌هاي آزاد اكتفا مي‌كردند، رفتار علي نيز درباره آنان همان طور بود كه گفتيم. يعني به هيچ وجه مزاحم آنها نمي‌شد و حتي حقوق آنها را از بيت‌المال قطع نكرد. اما كم‌كم كه از توبه علي مأيوس گشتند روششان را عوض كردند و تصميم گرفتند دست به انقلاب بزنند. در منزل يكي از هم مسلكان خود گرد آمدند و او خطابه كوبنده و مهيجي ايراد كرد و دوستان خويش را تحت عنوان امر به معروف و نهي از منكر دعوت به قيام وشورش كرد ... از آنجا حركت كردند و دست به طغيان و انقلاب زدند. امنيت راه‌ها را سلب كردند، غارتگري و آشوب كردند. مي‌خواستند با اين وضع دولت را تضعيف كنند و حكومت وقت را از پاي درآورند.
اينجا ديگر جاي گذشت و آزاد گذاشتن نبود زيرا مسأله اظهار عقيده نيست بلكه اخلال به امنيت اجتماعي و قيام مسلحانه عليه حكومت شرعي است، لذا علي آنان را تعقيب كرد و در كنار نهروان با آنان رو در رو قرار گرفت. خطابه خواند و نصيحت كرد واتمام حجت نمود، آن گاه پرچم امان را به دست ابوايوب انصاري داد كه هر كس در سايه آن قرار گرفت در امان است. از دوازده هزار نفر ، هشت هزارشان برگشتند و بقيه سرسختي نشان دادند، به سختي شكست خوردند و جزء معدودي از آنان باقي نماند.
مميزات خوارج
روحيه «خوارج» روحيه خاصي است، آنها تركيبي از زشتي و زيبايي بودند، و در مجموع به نحوي بودند كه در نهايت امر در صف دشمنان علي قرار گرفتند و شخصيت علي آنها را «دفع» كرد نه «جذب» و ما هم جنبه‌هاي مثبت و زيبا و هم جنبه‌هاي منفي و نازيباي روحيه آنها را كه در مجموع روحيه آنها را خطرناك بلكه وحشتناك كرد ذكر مي‌كنيم:
1-‌روحيه‌اي مبارزه‌گر و فداكار داشتند و در راه عقيده و ايده خويش سرسختانه مي‌كوشيدند، در تاريخ «خوارج» فداكاري‌هايي را مي‌بينيم كه در تاريخ زندگي بشر كم نظير است و اين فداكاري و از خودگذشتگي آنان را شجاع و نيرومند پرورده بود...
2-‌مردمي عبادت پيشه و متنسك بودند، شبها را به عبادت مي‌گذراندند،بي‌ميل به دنيا و زخارف آن بودند، وقتي علي، ابن عباس را فرستاد تا اصحاب نهروان را پند دهد، ابن عباس پس از بازگشتن آنها را چنين توصيف كرد: دوازده هزار نفر كه از كثرت عبادت پيشاني‌هايشان پينه بسته است، دست‌ها را از بس روي زمين‌هاي خشك و سوزان زمين گذاشته‌اند و در مقابل حق به خاك افتاده‌اند همچون پاهاي شتر سفت شده است، پيراهن‌هاي كهنه و مندرسي به تن كرده‌اند اما مردمي مصمم و قاطع «خوارج» به احكام اسلامي و ظواهر اسلام سخت پايبند بودند، دست به آنچه خود آن را گناه مي‌دانستند نمي‌زدند، آنها از خود معيارها داشتند و آن معيارها خلافي را مرتكب نمي‌گشتند و از كسي كه دست به گناهي مي‌زد بيزار بودند. هر گامي كه بر مي‌داشتند از عقيده منشأ مي‌گرفت و در تمام افعال مسلكي بودند، و در راه پيشبرد عقايد خود مي‌كوشيدند...
3-‌مردمي جاهل و نادان بودند، در اثر جهالت و ناداني حقايق را نمي‌فهميدند و بد تفسير مي‌كردند و اين كج فهمي‌ها كم كم براي آنان به صورت يك مذهب و آئيني درآمد كه بزرگترين فداكاري‌ها را در راه تثبيت آن از خويش بروز مي‌دادند، در ابتدا فريضه اسلامي نهي از منكر، آنان را به صورت حزبي شكل داد كه تنها هدفشان احياي يك سنت اسلامي بود...
در اين مردم جهالت و عبادت توأم بود، علي مي‌خواست با جهالت آنها بجنگد، اما چگونه ممكن بود جنبه زهد و عبادت آنها را از جنبه جهالتشان تفكيك كرد، بلكه عبادتشان عين جهالت بود، عبادت توأم با جهالت از نظر علي كه اسلام‌شناس درجه اول است ارزش نداشت، لهذا آنها را كوبيد، و وجهه زهد و تقوا و عبادت‌شان نتوانست در مقابل علي قرار گيرد.
4-‌مردمي تنگ نظر و كوته ديد بودند، در افقي بسيار پست فكر مي‌كردند، اسلام و مسلماني را در چهارديواري انديشه‌هاي محدود خود محصور كرده بودند. مانند همه كوته‌نظران ديگر مدعي بودند كه همه بد مي‌فهمند و يا اصلاٌ نمي‌فهمند و همگان راه خطا مي‌روند و همه جهنمي هستند، اينگونه كوته نظران اول كاري كه مي‌كنند اين است كه تنگ نظري خود را به صورت يك عقيده ديني در مي‌آورند رحمت خدا را محدود مي‌كنند، خداوند را همواره بر كرسي غضب مي‌نشانند و منتظر اينكه از بنده‌اش لغزشي پيدا شود و به عذاب ابد كشيده شود. يكي از اصول عقائد «خوارج» اين بود كه مرتكب گناه كبيره مثلاٌ دروغ، يا غيبت، يا شرب خمر، كافر است و از اسلام بيرون است و مستحق خلود در آتش است. عليهذا جز عده بسيار معدودي از بشر همه مخلد در آتش جهنمند. تنگ نظري مذهبي از خصيصه‌هاي «خوارج» است اما امروز آن را باز در جامعه اسلامي مي‌بينيم، اين همان است كه گفتيم «خوارج» شعارشان از بين رفته و مرده است اما روح مذهبشان كم و بيش در ميان بعضي از افراد و طبقات همچنان زنده و باقي است.
بعضي از خشك مغزان را مي‌بينيم كه جز خود وعده‌اي بسيار معدود مانند خود، همه مردم را با ديد كفر و الحاد مي‌نگرند و دائره اسلام و مسلماني را بسيار محدود خيال مي‌كنند.
در آوردن چشم فتنه
علي بر روي اينچنين مردمي ظاهر الصلاح و آراسته، قيافه‌هاي حق به جانب، ژنده‌پوش و عبادت پيشه، شمشير كشيد و همه ر از دم شمشير گذرانده است.
ما اگر به جاي اصحاب او بوديم و قيافه‌هاي آنچناني را مي‌ديديم مسلماً احساساتمان برانگيخته مي‌شد و علي را به اعتراض مي‌گرفتيم كه آخر شمشير بر روي اينچنين مردمي كشيدن؟!!
از درس‌هاي بسيار آموزنده تاريخ تشيع خصوصاً و جهان اسلام عموماً همين داستان «خوارج» است. علي خود به اهميت و فوق‌العادگي كار خود از اين جهت واقف است و آن را بازگو مي‌كند، مي‌گويد: «چشم اين فتنه را من در آوردم، غير از من احدي جرأت چينين كاري را نداشت. پس از آنكه موج درياي تاريكي و شبهه‌ناكي آن بالا گرفته بود و هاري آن فزوني يافته بود.»(نهج‌البلاغه، خطبه 192).
غير از علي و بصيرت علي و ايمان نافذ علي احدي از مسلمانان معتقد به خدا و رسول و قيامت به خود جرأت نمي‌داد كه بر روي اينها شمشير بكشد. اينگونه كسان را تنها افراد غير معتقد به خدا و اسلام جرأت مي‌كنند بكشند، نه افراد معتقد و معمولي.
اين است كه علي به عنوان يك افتخار بزرگ براي خود مي‌گويد: اين من بودم، و تنها من بودم، كه خطر بزرگي كه از ناحيه اين خشكه مقدسان به اسلام متوجه مي‌شد درك كردم، پيشاني‌هاي پينه بسته اينها و جامه‌هاي زاهد‌مابانه‌شان، و زبان‌هاي دائم‌الذكرشان و حتي اعتقاد محكم و پابرجايشان نتوانست مانع بصيرت من گردد. من بودم كه فهميدم اگر اينها پا بگيرند همه را به درد خود مبتلا خواهند كرد و جهان اسلام را به جمود و ظاهرگرايي و تقشر و تحجري خواهند كشانيد كه كمر اسلام خم مي‌شود، مگر نه اين است كه پيغمبر فرمود دو دسته پشت مرا مي‌شكنند: عالم لاابالي و جاهل مقدس مأب.
علي مي‌خواهد بگويد اگر من با نهضت خارجي‌گري در دنياي اسلام مبارزه نمي‌كردم ديگر كسي پيدا نمي‌شد كه جرأت كند اينچنين مبارزه كند. غير از من كسي نبود كه ببيند جمعيتي پيشاني‌شان از كثرت عبادت پينه بسته، مردمي مسلكي و ديني اما در عين حال سد راه اسلام، مردمي كه خودشان خيال مي‌كنند به نفع اسلام كار مي‌كنند اما در حقيقت دشمن واقعي اسلام‌اند، و بتوانند به جنگ آنها بيايد و خونشان را بريزد، من اينكار را كردم.
حكومت و خوارج
در ابتدا، حزب «خوارج» براي احياي يك سنت اسلامي به وجود آمد اما عدم بصيرت و ناداني، آنها را بدينجا كشانيد كه آيات قرآن را غلط تفسير كنند و از آنجا ريشه مذهبي پيدا كردند و به عنوان يك مذهب و يك طريقه موادي را ترسيم نمودند. آيه‌ايست در قرآن كه مي‌فرماييد:«ان‌الحكم الالله يقص‌الحق وهوخيرالفاصلين»(سوره انعام آيه 57) در اين آيه «حكم» از مختصات ذات حق بيان شده است، منتهي بايد ديد مراد از حكم چيست؟
بدون ترديد مراد از «حكم» در اينجا قانون و نظامات حياتي بشر است. در اين آيه حق قانونگذاري از غير خدا سلب شده و آن را از شؤون ذات خق (يا كسي كه ذات حق به او اختيارات بدهد) مي‌داند. اما «خوارج» حكم را به معناي حكومت كه شامل حكميت نيز مي‌شد مي‌گرفتند و براي خود شعاري ساختند و مي‌گفتند لاحكم الالله مرادشان اين بود كه حكومت و حكميت و رهبري نيز همچون قانونگذاري حق اختصاصي خدا است و غير از خدا احدي حق ندارد كه به هيچ نحو حكم يا حاكم ميان مردم باشد همچنانكه حق جعل قانون ندارد.
گاهي اميرالمومنين مشغول نماز بود و يا سر منبر براي مردم سخن مي‌گفت، ندا در مي‌دادند و به او خطاب مي‌كردند كه لاحكم الالله لالك ولاصحابك، يا علي حق حاكميت جزء براي خدا نيست. تو را و اصحابت را نشايد كه حكومت يا حكميت كنيد. او در جواب مي‌گفت:«سخني به حق است اما آنان از آن اراده باطل دارند، درست است قانونگذاري از آن خداست اما اينها مي‌خواهند بگويند غير از خدا كسي نبايد حكومت كند و امير باشد. مردم احتياج به حاكم دارند خواه نيكوكار باشد و خواه بدكار (يعني حداقل و در فرض نبودن نيكوكار) در پرتو حكومت او مؤمن كار خويش را براي خدا) انجام مي‌دهد و كافر از زندگي دنياي خويش بهره‌مند مي‌گردد، و خداوند مدت را به پايان مي‌رساند. به وسيله حكومت و در پرتو حكومت است كه ماليات‌ها جمع‌آوري مي‌گردد، با دشمن پيكار مي‌شود، راه‌ها امن مي‌گردد، حق ضعيف و ناتوان از قوي و ستمكار گرفته مي‌شود تا نيكوكار آسايش يابد و از شر بدكار آسايش بدست آيد.»(نهج‌البلاغه خطبه 40)
خلاصه آنكه قانون خود بخود اجرا نمي‌گردد، فرد يا جمعيتي مي‌بايست تا براي اجراي آن بكوشد.
مسائل مربوط به حكومت و عدالت كه در نهج‌البلاغه مطرح شده است فراوان است. اولين مسأله كه لازم است بحث شود ارزش و لزوم حكومت است، علي(ع) مكرر لزوم يك حكومت مقتدر را تصريح كرده است و با فكر «خوارج» كه در آغاز امر مدعي بودند كه با وجود قرآن از حكومت بي‌نيازيم، مبارزه كرده است...
علي (ع) مانند هر مرد الهي و رجل رباني ديگر، حكومت و زعامت را به عنوان يك پست و مقام دنيوي كه اشباع كننده حس جاه‌طلبي بشر است و به عنوان هدف ايده‌آل زندگي سخت تحقير مي‌كند و آن را پشيزي نمي‌شمارد، آن را مانند ساير مظاهر مادي دنيا از استخوان خوكي كه در دست انسان خوره‌داري باشد بي‌مقدارتر مي‌شمارد، اما همين حكومت و زعامت را در مسير اصلي و واقعيش يعني به عنوان وسيله‌اي براي اجراي عدالت و احقاق حق و خدمت به اجتماع فوق‌العاده مقدس مي‌شمارد و مانع دست يافتن حريف و رقيب فرصت‌طلب و استفاده‌جو مي‌گردد و از شمشير زدن براي حفظ و نگهداريش از دستبرد چپاولگران دريغ نمي‌ورزد.


   پايان خبر

تماس با ما | درباره ما | وب لاگ ما | [mail dot emrooz at gmail dot com]
Sitemap