گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان..... هزار باده ناخورده در رگ تاك است


اخبار روز  

معرفي سايت
کليپ «دوباره مي‌سازمت وطن»...ستاد نسیم

پایگاه خبری ستاد انتخاباتی دکتر مصطفی معین

وبلاگ شخصی دکتر معین

انجمن دفاع از حقوق زندانیان

سایت رسمی دکتر سروش

پایگاه خبری رویداد

سایت رسمی دکتر کدیور

پایگاه اطلاع رسانی خانه احزاب ايران

سایت مشترک عطاالله مهاجرانی وجمیله کدیور

روزنامه اقبال

انجمن صنفي روزنامه‌نگاران ایران

نسیم؛نسل سومی های یاور معین

سایت اندیشه وران کرد

پایگاه خبری میزان

وبنوشته های سیدمحمدعلی ابطحی

روزنامه اینتر نتی روز

کاریکاتورهای هادی حیدری

پرشین نیوز

روزنامه ایران

از این روزها ...وبسایت شخصی سعید شریعتی

وبلاگ گروهی جمعی از زنان اصلاح طلب

روزنامه اینترنتی ایران ما

ایسنا... خبرگزاری دانشجویان ایران

روزنامه اطلاعات

هفته نامه سیروان

روزنامه شرق

سایت رسمی عمادالدین باقی

خبرگزاری کار ایران

وبلاگ اختصاصی احمد شیرزاد

وبلاگ مهر...وبنوشته های علی مزروعی

خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران

پایگاه خبری تبریز نیوز

پایگاه خبری نثرما(اصفهان)

خبرگزاری میراث فرهنگی

سینا خبرگزاری جامعه جوانان ایرانی

پایگاه خبری خلیج فارس

روزنامه همبستگی

روزنامه اعتماد

روزنامه آفتاب یزد

جستجو
   
مقالات

  در کدام مسیر، با کدام وسیله!؟


  در باب عدالت و عشق*


  آری این چنین بود برادر خبرنگار


  درباره راهبرد حركت دانشجويى


  اهداف دائمي و موسميِ جنبش دانشجويي ايران


  آيا سياست ما عين ديانت ماست؟


  مدرس و دردى به عمر يك قرن


  مانده ايم و مى مانيم


  مدعيان ارتباط با امام زمان


  مدرس به عنوان سياستمدارى حرفه اى


تريبون

  چشماني به سوي آسمان


  با ياد رفتگان قلم به دست، دوربين به دوش


  دانشجويان پيشروتر از استادان


  كالبد شكافي‌ پر رمز و رازترين‌ انجمن‌ مذهبي‌ ايران‌؛حزب‌ مرموز


  صورت مذاكرات جلسه شوراى دانشگاه تهران پس از ۱۶ آذر ۱۳۳۲


  عزت الله سحابى:جاى مدرس و انديشه اش خالى است


  تفاوت های 16 آذر و18 تیر از دیدگاه معین


  بدهی 5/5 میلیارد تومانی سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران


  تکرار مدام تاریخ


  منع تبعيض از زنان غير ديني است؟


 

   تاريخ و زمان ورود خبر : 12:52:33 - 17/9/84
با ياد رفتگان قلم به دست، دوربين به دوش Print This Page!!!

روز-مسعود بهنود:در اين چهل سال که به حرفه روزنامه نگاري اندرم چهار بار مرگ را در آسمان نزديک ديده ام. يک بار در فرودگاه اندروز در آمريکا، يک بار در وسط اقيانوس اطلس، يک بار در هواي شرجي بندرعباس همراه هيات دولت و يک بار هم در بازگشت از زلزله گلي داغ خراسان در آسمان تربت حيدريه. تجربه اي دارم از اين هر چهار که به باورم براي همه کساني که کارشان اين است تکرار شده.

لحظه اي که بيم جان بر همه سرنشينان پرنده آهنين بال حاکم مي شود. نابه خودي است، رعشه اي از تن مي گذرد. قديمي ها مي گفتند موي عزرائيل. بعد از آنست که ميلي کشنده به حضور در کابين خلبان برجان پنجه مي اندازد، اين ديگر از خصوصيات حرفه اي است که روزنامه نگار مي خواهد در قلب حادثه باشد و شده ثانيه اي قبل از ديگران خبر شود. مي خواهد شاهد باشد و در متن اصلي داستان، ناظر بر کوششي که کساني به کار مي گيرد تا پرنده را بر زمين بگذارند سالم. اين جا ديگر سرنوشت خبرنگار از سرنوشت بقيه سرنشينان جدا مي شود. تبديل به ناظري مي شود انگار قرار نيست با ديگران همداستان شود. انگار تنها اوست که قرارست شهادت بدهد. در اين نقطه بيم جان رنگ مي بازد، يعني فراموش مي شود.

محمود ايثاري فيلمبردار تلويزيون در هنگام سانحه هواپيماي دولت بر فراز بندرعباس کنار من نشسته بود. حال جسميش از همه ديگران بدتر، اما از جا جست، نا به خود جست. مي خواست دوربين خود را به ساز کند. آن هم دوربين هاي سنگين آن زمان که به سبکي و چابکي دوربين هاي سبک امروزي نبود. هر چه داد زدند که کمربندت را ببند و در صندلي خود باش، او که رگ هاي گردنش برآمده بود نمي شنيد. تا سرانجام دوربين را به کف آورد و آن را به راه انداخت. اين حال را بي شک همه عکاساني که در هواپيماي سي ۱۳۰ ديروز بر فراز تهران بال شکسته کج و مج مي شد، بودند گذرانده اند. افسوس که چيزي از هواپيما و اشياي آن سالم به دست نيامده ورنه حتما در آن عکس ها و فيلم هاي نادري بود از درون و بيرون هواپيما.

اما حال خبرنگار و گزارشگر ديگرست. بازگشته به ذات حرفه اي خود، حتي اگر قلمي و کاغذي نجسته باشد، با چشم مي نويسد. با ذهن ضبط مي کند. چنان که من کلمه به کلمه دعاها و استغاثه هاي زني را به در صندلي جلو من در سانحه فرودگاه اندروز نشسته بود به ياد دارم و در ذهن ضبط کرده ام. و وقتي که در همان سفر به هوش آمدم کسي مرا گفت که تا چشمانت را باز کردي و قبل از آن که مغزت باز شود، قلمت را مي جستي که از دستت افتاده بود. جالب اين که مي گفت در تمام مدت بي هوشي کتابچه ام را سفت در دستانم نگاه داشته بودم. انگار که قرارست آن را به دنياي ديگر هم ببرم.

سانحه ديروز جز آن که در هر جاي جهان رخ مي داد، سخت و دلگذا بود و در هر نقطه از وطنمان اتفاق مي افتد جاي ناله و درد داشت اما مضاعف است وقتي که هشتاد نفر – بيش تر جوان – خبرنگار و عکاس و اهل حرفه اطلاع رساني را برده است. هشتاد جفت چشم شاهد. بي ترديدم که بر کاغذها و اگر لپ تاپ هايشان با آن ها بود بر حافظه کامپيوترهاشان چيزهائي نوشته اند در لحظات آخر. همگان در آن لحظات وصيت نامه مي نويسند و روزنامه نگارست که تنها گزارش مي دهد و شرح واقعه مي گويد. در آن لحظات که همگان را بيم مرگ با خود مي کشاند، اينان ، يا دست کم با تجربه هاشان، در صدد بوده اند که گزارش خود را چگونه آغاز کنند و چگونه به زمين برسانند.

بعد از سي و اندي سال از ياد نمي برم وقتي که در صحرائي نزديک تربت حيدريه هواپيماي ما سرانجام بر زمين نشست و خلبان [حاج منيزي که در آن زمان خلبان هواپيماي دولت بود و بعدا رياست ارتاکسي را به عهده گرفت] شادمانه فريادي کشيد که توانسته است از سقوط جلوگيرد. اين کاري است که هر خلباني مي کند. چندان که برگشت تا نشانه‌هاي سپاس را در ما دو تن مسافر خود ببيند، تعجب زده شد. مسافران وي اليزابت کورنل خانم خبرنگار انگليسي بود که در ميان جدال حاج منيري با پدال ها و تکمه ها، اصرار داشت که تکه هائي از گزارش خود را به يک برج مراقبت منتقل کند و نشد. من هم مي نوشتم و با دوربين کوچکم هم عکس انداخته بودم آن قدر که ديگر فيلم در دوربين نمانده بود. لحظاتي گذشت و ما مانديم که از حالا به بعد چه خواهد شد. تازه در آن موقع فرصتي پيش آمد که تشکر کنيم از خلبان که در همان لحظات خطر زمينيان را با خبر کرده و به شگردي باعث شده بود تا نيم ساعت نگذشته ده ها تن براي نجات ما وارد صحنه شوند.

حاج منيري به هر جا که مي توانست گفته بود هواپيما حامل نخست وزيرست و مقامات محل براي خودنمائي هم شده خود را رساندند. ناگهان صحرا پر از نورهاي اتومبيل هائي شد که شب را شکستند که خود را به ما برسانند. مصاحبه اي که در همان فاصله با حاج منيري کرده ايم شنيدني بود، او با عصبانيت جواب مي دهد و مي پرسد که چرا ما در هيجان هايش شريک نشديم. ساعتي بعد همه آن ها که به استقبال آمده بودند وقتي دانستند در هواپيما نخست وزيري نبوده، ما دو خبرنگار را نيمه شبان در شهرناآشنا رها کردند. تا خود را هر طور مي دانيم به تهران برسانيم.

حالا از خود مي پرسم اين همه خبرنگار و عکاس ديروز در آن دقايقي که آن غول - پرنده زخمي روي شهر مي گشت، در چه کار بودند جز نگريستن و نوشتن و عکس گرفتن. وقتي خود را جاي آن ها مي گذارم در منظرم شهري مي نشنيد بي گناه که در خانه هاي کوچکش هر کس به کاري مشغول است. زني رخت هاي شسته را بر بند پهن مي کند، ديگري دارد حياط کوچک را جارو مي زند. مردي با دوچرخه مي گذرد، نان خشگي گاري خود مي راند. اين ها همه سوژه هاي گزارش يک خبرنگارند. که نگران است مبادا اين غول پرنده چندين تني بر سر کسان فرو افتد.

خبرنگاران را مرسوم است چون با هم به سفر بروند، در عين شنگولي و دوستي و نکته پراني مراقبند که از هم عقب نيفتند و سوژه اي را از دست ندهند و خبري را به اصطلاح از هم نخورند. [خبر خوردن به معناي از دست دادن خبري است و خبر زدن به معناي به دست آوردن خبري و دور نگاه داشتن آن از دست رقيبان همسفر] . مسافران اين پرواز مرگ در ذهن تا لحظه اي که به بلوک ۵۳ مجموعه مسکوني نيروي هوائي ساختمان هاي توحيد برخورد کنند، گزارشگر بوده اند و در انديشه کار خود. وضعيت آنان شباهتي به ساير سرنشينان و کارکنان پرواز نمي برده است. اما در ساعت ۱۳ و شانزده دقيقه همه با همه منفجر و همسرنوشت شده اند. قلم ها در دست، برگ هاي نانوشته کتابچه اي در بغل.

حالا بر ديگران مانده است تا گزارش آنان را بنويسند. بپرسند و فرياد کنند که فرودگاه نظامي پر تردد که در شبانه روز مدام از آن پروازهائي صورت مي گيرد در وسط شهر چه مي کند. وقتي اين فرودگاه ساخته شد هفته اي دو سه پرواز بود و مهرآباد روستائي خلوت با چشمه اي و چند درخت بود بيايان در بيابان. از اتفاق در همان روزهاي اول کار فرودگاه مهرآباد هواپيماي آلماني افتاد اما جز گوسفندي را نکشت. اما امروز، در ميان دود و آلودگي چشم سوز، فرودگاه را شهري با ميليون ها تن ساکن از هر طرف احاطه کرده، با کوچه هاي تنگ و خيابان هاي همواره کيپ ماشين. چنان که اتومبيل هاي آتش نشاني و نجات نتوانسته اند تا ساعتي به محل نزديک شوند. قاليباف شهردار خلبان هم خود را با موتورسيکتي رسانده است. شير آب آتش نشاني شهرک مانند بيش تر شيرها بي آب بوده است. مردم هراسان از حادثه و در پي کمک به هم در هم مي لولند. آنان که عزيزانشان در بلوک ۵۳ گرفتارند بر سر زنان.

برخورد هواپيماي غول سي ۱۳۰ با آن همه بنزين که در دلش جا داده خود فاجعه سازست. فاجعه اي که خلبان کوشيده تا شايد از ابعاد آن بکاهد. با صداي فرياد سرنشينان کنجکاو که مي خواهند بدانند چه مي شود.

فرسودگي هواپيماهايي که جوان ترينشان ۲۷ساله اند و باقي مانده از نسلي که بيش ترشان در جنگ و بعد از جنگ از دست رفته اند بي آن که جايشان را نوتري گرفته باشد. هواپيماهائي که قرارست آنقدر بپرند که روزي با چنين سرنوشتي پودر شوند و با خود عده اي را هم پودر کنند. بايد جاي بچه هائي که در سي ۱۳۰ بودند گزارش کنيم. کارشان ناتمام مانده است. يادشان گرامي.


   پايان خبر

تماس با ما | درباره ما | وب لاگ ما | [mail dot emrooz at gmail dot com]
Sitemap